عکسِ من درقابِ چشمت با نگه گر مجرم است

طُرّه افشان می‌کنی تا اینکه بی تابم کُنی
دیده گریان می‌کنی تا غرقِ گردابم کنی.

لعل،برمن می‌نمایی تا که مدهوشت شوم
کِی شود مهمانِ آن لعلِ لبِ نابم کنی.؟

روی خود بر من نمودی ای مهِ بدرِ تمام
تا دراین ظلمت سرا لبریزِ مهتاب کنی.

همچو یک پروانه با برقِ نگاهی دم به دم
می‌زنی بر شمعِ جان آتش که تا آبم کنی.

عکسِ من درقابِ چشمت با نگه گر مجرم است
دیده بر هم نِه که تا محبوسِ آن قابم کنی.

من به امیدِ وصالت گشته ام شب زنده دار
کِی دگر طفلم که با هر قصه ای خوابم کنی.

بیمِ آن دارم که چون؛پرویز؛ با این غمزه ها
عاقبت انگشت‌نمایِ خویش واحبابم کنی.

پرویز مهرابی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.