زمان در بند بیدادی که عمرش سر نمی آید

زمان در بند بیدادی که عمرش سر نمی آید
زمین می گرید و دادش چرا در سر نمی آید

زمان آن قدر در کارخدایان زمین لنگ ست
که غیراز ننگ شبگردی ز دستش بر نمی آید

سکوت کهنه گر یک شب شود فریاد و برخیزد
فلک را هم که کر سازد به گوش کر نمی آید

خداوندا چه تدبیرست که مظلومی بلا دارد
ولی در نسل جباران دو چشمی تر نمی آید

نه بر انصاف می چرخد بساط چرخ این عالم
چه بیدادست در هر سوکه دادی در نمی آید

اگردست خدا روزی شود همدست مظلومان
دگر سوی خدای خود کسی مضطر نمی آید

اگر عرش خدا هرگز نمی لرزد به آهی چند
از این شکل خدایی هم خدایی در نمی آید


مهرداد سربندی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.