هر نفس از شوق تو، قلب تپیدن گرفت

هر نفس از شوق تو، قلب تپیدن گرفت
عطر گل از بوی تو، قصد جهیدن گرفت

شورِ تو در جانِ من همچو نسیم خوشی
غنچه ی باغ دلم شوق رسیدن گرفت

چشمِ من از نور تو روشَنی و روشَنی
شب به هوای دلت گرمِ دمیدن گرفت

واژه به واژه سخن، نام تو را زمزمه
دل ز غم هجر تو دست بریدن گرفت

دست به دامان تو، چشم به راهِ تو بود
عاشق دیوانه‌ هم، شورِ شنیدن گرفت

دردِ فراق تو را، دیده‌ی تر آرزوست
بغضِ گلوگیرِ من، راه کشیدن گرفت

هر سحری با خیال، نقش تو را می‌کشم
خاطره چون پیچکی سخت تنیدن گرفت

هر شب و روز از غمت، در تب و تابم چنین
شانه از این بار غم میل خمیدن گرفت

پا به رهت می‌نهم، بی‌خبر از هر نشان
دل ز تمنای تو عزمِ دویدن گرفت

هرچه نظر می‌کنم، جز تو نمی‌آیدم
عالم و آدم ز من چشم ندیدن گرفت

در طلبت جان من، بی‌خبر از خود شده
دل به هوای تو باز شوقِ رهیدن گرفت

چشم به راه توام، در تب و تاب وصال
عشق تو در سینه‌ام، ناز خریدن گرفت

با غم هجران تو سوختم و ساختم
شعله به عمق دلم قصد گزیدن گرفت

اشکِ شبانگاهمان قصه‌ی بی‌انتهاست
اشک ز چشمان من قصد چکیدن گرفت

ای گل ناز آشنا، باز بیا سوی من
بی‌تو دلِ خسته‌ام رنگ پریدن گرفت


امیر عباس دستلان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.