کُشتن خویش نباشد چاره یِ کار

شعری خواندم و مضمونش خودکُشی
گریستم در قفسِ خانه، همچو بی کسی

زشاعر تمنایی ز نگفتن شعرش با احترام
بایدش خون گریست بر احوالمان ز نبود اِکرام

کتمان حقایق چاره یِ درد نیست این زمان
ز شنیدن خودکشی، بی آبرویست در زمان

کوچکی و بزرگی، بینمان حریم نگشته
ریش سفیدی مضحکه و ملعبه گشته

گر مدیران حرمت موی سفید بر نیارند
مظلومی در خانه به ضرب و شتم بیارند

زین مشکلات دانیم شروران درکارند
جایِ دردِ دل، به خودکشی روی آرند

کُشتن خویش نباشد چاره یِ کار
دشمن شاد کند و مدیران بی عار

محمد هادی آبیوَر

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.