(دوایِ تو دوایِ توست حافظ)

فرشته گریه کرد بر حالِ من دوش
چو دیدم این‌چنین با غم در آغوش...

سرم را لحظه‌ای بر شانه بگذاشت
بگفت با ما بیا،می‌ نوش و خاموش...

مکن زاری چنین با خود فراوان
ندارد ارزش این دنیایِ بد پوش...

بگو از دردِ خود با ما سراسر
دگر تا کی تو خواهی شد عذا پوش...

غبارِ تن بشوی از جان چه خواهی
سبک‌کن جان ازاین سودایِ پر جوش...

بگفتم دردِ من دنیا نه این‌ست
جهان در کارِ ما عشاق هیچ‌ست...

سراسر قصه‌یِ ما این‌چنین‌ست
که‌تا عمری بود در دارِ هستی،
سرایِ ما حریمِ انتظار ست...

مرا جز رویِ او دیگر دوا نیست
بجز اشکم،همی مرحم مرا نیست...

اگر خواهی کنی دردی دوائی
به رویِ مهدیِ ما گو سلامی...

بخوان از ما به او متنِ گدائی
بگو تا کی دگر دردِ جدائی...

بگو از این گدایِ خسته با او
به لطفِ آن‌که تو مشکل گشائی...

به رویِ پیرِ ما بنما نگاهی
کجا یابم دگر بی‌تو جوانی...

فرشته لحظه‌ای بر من نظر کرد
بسوی یارِ ما عزمِ سفر کرد...

بگفتا لب دگر از لب نگهدار
مرا آتش زدی دیگر میآزار...

توحق داری‌چنین با غم در آغوش
بمانی،تا ابد،در کارِ او کوش...

به هر حال دردِ تو با او بگوئیم
اگر بر قصه‌یِ ما دارد او گوش...

(دوایِ تو دوایِ توست حافظ)
دوایِ منتظر آن مرد سبز پوش...

حسن کریم‌زاده اردکانی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.