بینا شدم به چشمت تو چشم خود به من دار

بینا شدم به چشمت تو چشم خود به من دار
در اوج این تلاقی با شاعری سر دار
بگذار تا نگاهت پیرم کند به عالم
فارغ زهر چه رفته از عمر رفته بی عار
سوگند بر نگاهت من عاقبت فروشم
زین پس کجا توانم جز مهر تو جز این کار
من ما شود ز نورت از سوی بی نهایت
حدی به اخر آمد رَستَم ز حد پرگار
بر ساحل دو چشمت لنگر بریده هستم
رحمی ،ترحمی کن بر کشتی ام نظر آر
در گرگ و میش این صبح مرز سپیده ام باش
پایان هر چه تلخی در بستر شبی تار


محمد فاطمی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.