هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
خاقانی شروانی

وارونه کنم گردون گر باشدم این امکان
آخر ز چه رو باید یک عمر در این زندان

این دست قضا هر گز مهری نکند با من
او خود کند اینگونه یا اینکه برد فرمان


از زخم زبان هر کس پنهان بکند دردش
من خود همه دردم چون خود را بکنم پنهان

از گریه شده چشمان چون رنگ شفق دیگر
تا کی شفق مغرب هر صبح و شبم یکسان

این درد توان مشکل بر خامه رود دیگر
با این جگر خونین با سینه چنین بریان

گر کوه کشد دردم آتش کند از قلّه
گر ابر شود آهم خوناب کند باران

جا دارد اگر دریا یکسر بشود خشکی
یا آنچه که خشکی هست دریا بشود چندان

خندانم اگر گاهی باور تو مکن هر گز
: تلخ است چنین خنده گریان بُوَد این خندان:

گردون بُوَد ار گردان چون مار تند بر من
مار است اگر گردون پیچان ز چه رو گردان

گه تفته به سندانم کوبد به سرم دایم
گه نیستم ار تفته هستم به عوض سندان

دلخون و پریشانم از درد وطن امروز
کی طاقت آن دارم بینم وطنی ویران

امروز چرا کشور افتاده چنین محزون
ویران شده هر گوشه هر مرد و زنی نالان

آن غنچه نوروزی آن باد دل افروزی
خشکیده چنان اکنون، آتش شده آن این سان

آدم نَبُود گر او این مام وطن بیند
آن دل نشود آتش دیده نشود گریان

از دولت ساسانی طاقی که بُوَد باقی
دارد چه حکایتها از حشمت آن دوران

کسری نگران در خاک چشمی به وطن دارد
چشم دگر از حسرت بر باقی طاق ایوان

این درد وطن گر باد روزی به بَرد دجله
آن طاق فرو ریزد از بن شکند ایوان

این ملک چرا هر روز در دست بلا افتد
تازی بزند آتش چنگیز کند ویران

آتش نشده خاموش نو تازی به نفت اندود
هم سوخت ز بن باقی هم کرد ز بن ویران

امروز در این کشور تا جور و ستم باقی ایست
دانا بکند اندوه نادان بدهد فرمان


جعفر تهرانی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.