دیشب چراغ ساحل رخساره اش نهنان بود

دیشب چراغ ساحل رخساره اش نهنان بود
در قیـل و قال دریا موجی در آسمان بــود
ســـودای گریـــه دارد آن ابــــر پـاره پـاره
صحرا درون قلبــش ناگفـته در فغان بـود
صد گفــتگو به بلوا دارد سکـوت هر شـب
هر جای کوچـه اما فصـــل خدا خزان بـود
دیدم که دل به موجی ره می برد به ساحل
مشتی صدف درآنجا بدگـوی بـد زبان بـود
آئــینه ها ســراســر پـُـرگشــته از حبـ
ابــی
درکهکشان رویا پروین چه بی نشـان بــود
ناگفــته ها به لب شد در پیله هـای خالـی
گلــد ستـه هـای جانم درگـیر یک اذان بود
در پشت پرده گاهـی ســر می کشد مسافـر
تیــراژ انتهایــش یک سایـــه در پلان بـود
بایــد دوباره باشـــد در کنــج چشــم دریا
ماهی که هرهلالش چشم و چراغ جان بـود

احمدمحسنی اصل

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.