در گسل خاطره ها

در گسل خاطره ها
بیم شکست دارد
دریا !


احمدمحسنی اصل

نگرانم مباش

نگرانم مباش
من از ...
بیرا ه ای دور
دوباره باز
خواهم رسید


احمدمحسنی اصل

می شـــود روزی عیان اســـرار عالــــم همچنان

می شـــود روزی عیان اســـرار عالــــم همچنان
چـون محمد نقش جان است و علی هم رکن آن
کــهکـشانی شـــد نمـــودار زمیـــن و آسمـــان
صحــبت ازکــوُن ومکان است وعلی هـم رکن آن
گــرچـــه دریا حاصــل از گســـتردگی دارد دلـش
بســط جانـش آنچنان است و علــی هم رکـن آن
کوه وصحرادشت وهامـــون هرچه دارد درسرشت
این چنــین فــرض جهان است و علی هم رکن آن

مــــی رود هر جای عالـــم سر کشــی دارد دلــش
باد و طـــوفان در اذان است و علــــی هم رکن آن
قامتـــی دارد اگــر هــر جای امـــکان در زمیــــن
فـــرض ممـکن او نشان است و علــی هم رکن آن
هـاتفـی آمد ز افـلاکـــش کـــه ای اهل یــقــیـن
آل احمـــد ریسـمان اســت و علـــی هم رکــن آن

احمدمحسنی اصل ,

دیشب چراغ ساحل رخساره اش نهنان بود

دیشب چراغ ساحل رخساره اش نهنان بود
در قیـل و قال دریا موجی در آسمان بــود
ســـودای گریـــه دارد آن ابــــر پـاره پـاره
صحرا درون قلبــش ناگفـته در فغان بـود
صد گفــتگو به بلوا دارد سکـوت هر شـب
هر جای کوچـه اما فصـــل خدا خزان بـود
دیدم که دل به موجی ره می برد به ساحل
مشتی صدف درآنجا بدگـوی بـد زبان بـود
آئــینه ها ســراســر پـُـرگشــته از حبـ
ابــی
درکهکشان رویا پروین چه بی نشـان بــود
ناگفــته ها به لب شد در پیله هـای خالـی
گلــد ستـه هـای جانم درگـیر یک اذان بود
در پشت پرده گاهـی ســر می کشد مسافـر
تیــراژ انتهایــش یک سایـــه در پلان بـود
بایــد دوباره باشـــد در کنــج چشــم دریا
ماهی که هرهلالش چشم و چراغ جان بـود

احمدمحسنی اصل

هر چقدر هــم که نگاهت شب مهتاب شده

هر چقدر هــم که نگاهت شب مهتاب شده
شک نــــدارم کـه دلت ورطه ی گرداب شده
قاصدی گشــته هـــوایت به د مــی باز رهـا
حاصلت خوب ببــین ,تحــفه ی ناباب شـده
چون نگیـــنی که برآن نقش به باطل زده اند
خود ندیدی که دلت زخــمه ی احباب شـده
پیش خــــود ساده تو را وصله به اعجاز زدم
آخـــرش ,باز دلــــم صاحب ســــرداب شده
اشتــــباه از دل من بـــود کـــه در دام فتـاد
طعمه ای که ازطمـــع اش حاصل قلاب شده
ساده بودم بخـدا ,ساده ترین خــواهش دل!
کــهربایـــی که چنین وصــله ی کهتاب شده
مــی روم بار دگـــر خــرقــه به مـرداب کشم
هــرچقدر هم که نگاهت شب مهتاب شده!

احمدمحسنی اصل

در یقــــین آمد دلم ,چـــشمان تو پیــــش نگاهم آشناست

در یقــــین آمد دلم ,چـــشمان تو پیــــش نگاهم آشناست
قــــدر زر زرگرشناسد,این مثل گوئــی که اینجاهـــم سزاست
بی نظیری عین آن قا بـــی که نقاشـــــش زِهـــــر رنگی گُزید
تا چنین دست هنر مندش به عالم چون نگیــــنی در بقاست
بس شنیدم درزمین,هرکس که عاشق می شود مجنون شده !
طَعـم لیـــــلی را بگــــو:جز در نِگاهت ,من بدانم درکجاست ؟
در غرابت می برد هـــر شاخــه اش را بید مــجنــون بر زمین
حرمتی دارد شـــبی را,چون که "ماهــی"پیش دریا در حیاست
حجله ای را ســــر به تاوان میــدهد روزی اگـــر پیـــر مُــغان
در کشد حسرت به جانش ,آتـــشی را کانچــنان بر او دواست
حکم باطل می زند هر کس که آهی می کشد ,صاحب دلست
چون که صد آیدعزیزم؛شک نکن از هر رقـــم در پیش ماست
صبر ایوبـــی ندارم , گـــرچه درهــــر گوشـــه ای یادت کـُـنم
نازنـــینم ,لب بجُـنبان ! تا که این دلداده ات حاجت رواست!


احمدمحسنی اصل

گفتمـت ؛شعر نبودی که غزل خـــوانده شـوی

گفتمـت ؛شعر نبودی که غزل خـــوانده شـوی
عیـــن مهتاب شبــــی سر کش و آکنده شـوی
دیدنت ساده تـرین لحظه ی عاشــق شدنست
مثل یک خاطــــــره در پای دل افکنده شــوی
شاید این غائــــله در دیـــــن من اینبار تــو را
دست بیـــعت بــــزند جای خــدا,سجـده شوی
فرض کن خــــــواب من اینبارتورا لب زده است
می شــود؛ فرصت تــــکرار ...در آینــده شوی ؟

حتم دارم که کسی دست دعایش بــه من است
حکم آمین کـه رسد ...حاجت ایـــن بنده شوی ؟
کار سختی است ,غــزل گفتن از ایـــــن یار ولـی
گفتمت شعر نبودی... که غــــزل خوانده شـوی!

احمدمحسنی اصل