بی خبر بودم اجحافِ انتظارت را

بی خبر بودم اجحافِ انتظارت را

فکری نبوده به تصوراتم
در این شلوغین بازاران

ای بی خبر از حالم
تو دانستی غم ِچشمانم را به کدامین نگاهان


اما چنین هایت را فروشانم دگر
به ظالمانی دو چندان بیشتر

ای نغمه ها کلماتم
تو خطاب بودی به نهفته هایم

کاش می شکستی قفل این سکوت را

لیکن می دانم سکوتت خریدارِ تاریکی شبان است

خموش را نزن به چشمانِ دگر

ای کناره ور خَموشم
نیست خوشان حالم

طلبِ به منتظر دیدگانم را
از خورشید آسمانت خواهانم

پوران گشولی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.