از خدا پنهان نشد..پنهان چرا می خواهمت

از خدا پنهان نشد..پنهان چرا می خواهمت
مثل آب هستی نفس مثل هوا می خواهمت

مثل شیرینی،عسل مانند شهدی مثل گل
مثل حلوایی..مرباااا باقلوا می خواهمت

من نمی دانم چه شد اینگونه حیرانت شدم
من فقط می دانم این را که تو را می خواهمت


تا که می آیی و با یک عشوه می گویی سلام
می شود در سینه چیزی جا به جا..می خواهمت

تا که چشمم بر تو می افتد نمی دانم چرا
اشتهایم می رود بالا..بلا می خواهمت


دوست دارم با تو بنشینم بخندانم تو را
پس نگو اما اگر. یک شب بیا می خواهمت

تکیه کن بر شانه ام من تکیه گاهت می شوم
پس بیا باور بکن. تا انتهاا می خواهمت


من نگاهت،خنده هایت؛ بوسه هایت را .خودت
مثل گل مثل دوا مثل شفااا می خواهمت


سعید غمخوار

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.