هر شب به خیالت ره میخانه گرفتم

هر شب به خیالت ره میخانه گرفتم
هر روز نشان از پر پروانه گرفتم

آن طُره‌ی پر پیچ و خَمَت حسرت دل شد
از خمره‌ی چشمان تو پیمانه گرفتم

انگور دعا بر سر سجاده فشردم
در عالم مستی تب جانانه گرفتم


بس خواجه‌ی غم‌ها شده‌ام بر سر کویت
در ذهن جهان شهرت دیوانه گرفتم

کارم شده در پیله‌ی غم تار تنیدن
چون بوف همی منزل ویرانه گرفتم

این بختک اندوه مرا برده به تاراج
زان که ز خیالت همه شب دانه گرفتم

خون می خورم از تابش هجران تو تا صبح
در دورخ دنیا به خدا خانه گرفتم

مرضیه شهرزاد

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.