رمزِ موّفقیّت، در جهدِ مستمر بود

رمزِ موّفقیّت، در جهدِ مستمر بود
راهش گهی مسطّح، گه سخت و پر خطر بود

ذهنِ مریضِ من که، استادِ خود‌فریبی است
از این مسیرِ دشوار، همواره بر حذر بود

گفت آنچه را که خواهی، با قاصدک بیان کن
دیدم که بد نگوید، این حربه ساده‌تر بود

امیالِ خویش گفتم، با قاصدک که کارش

هم بردنِ خبرها، هم عودتِ خبر بود

طومارِ آرزو را، وقتی که قاصدک بُرد
بی کوشش و تقلّا، چشمم فقط به در بود

چندی گذشت و امّا، از او خبر نیامد
اسبِ زمان بسرعت، پیوسته در گذر بود

گفتم به خود که برخیز، رفت از کَفَت جوانی
ذهنم ولی کماکان، لجباز و خیره‌سر بود

یکمرتبه ندایی، در گوشِ بنده پیچید
لحنش عجیب و صوتش، مافوقِ یک بشر بود

گفتا که قاصدک بود، درگیرِ دردِ نسیان
از این جهت همیشه، بیهوده در سفر بود

این دفعه ذهنِ من گفت، بنشین و هی دعا کن
کارم دگر دعا در، هر شام و هر سحر بود

صدها دعا روان شد، پاسخ ولی نیامد
زیرا که مرغِ آمین، از هر دو گوش کر بود

القصّه عمرِ من رفت، در پایِ این خرافات
این انتظارِ موهوم، یک رنجِ بی ثمر بود

خواهانِ هرچه هستی، از خود فقط طلب کن

آیینه گفت و در من، دردا که بی اثر بود

حمید گیوه چیان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.