بلا گردیده پیـــرامون انسان گرفته ازوجودش نازنین جان

بلا گردیده پیـــرامون انسان گرفته ازوجودش نازنین جان
همان جانی که ایزدداده اورا به آداب نکـــو پــروده او را
چو ابلیسان ره آ دم بـدیـدنـد هزاران دام از بهرش تنیـدند
به نیرنگی وریا نقشه کشیدند که تا خود بودن اورا بگیرند
همیشه نزد وی بودند رنگی به حلیه بارها کردند زرنگی
نکردند رحم بر اهل وعیالش شده معتاد وی بنگربه حالش
زهرافیون ز تزیقی ومرفین چوپیداهم نشد،شدنال ونفرین
چوحالش بد،نه حقی نی حسابی همیشه صاحب افســرده حالی
بسی گویند فلانی خیر ندیده همه گویدیقین تریاک کشیده
همه گویند اورنگش شده زرد خودش داندکه باشد مایه ی درد

سخن گویدولی پوچ ازمعانی سخنها کذب گــوید آنچنانــــی
تمام خانــواده در عــــذابنـد دریغایک شب آسوده بخوابند
نداردجای هرجا می نهد پای همه گویند معتاد آمــد ای وای
بشـر تا کی چنین بیعار بودن به دام اهـــرمــن بیمـار بودن
مرام یارشادان چهره خوکن چراغی مشتعل برمهره خوکن
نگراصلت چه بوده ازکجائی بدان وقتش رسیده بر خودآئی
مرو نـزدیک افیــون بد آئین به گیتی پیشه بایدعلم هم دین
طعامت طیبــات نـاب داور قـوی سازدتنت راپاک یکسر
بجای شیره وتریاک وافیون تناول ماهی ومرغ وفسنجون
اگر عزت بجوئی با شـرافت نمادوری ازاین ننگ ورذالت
ندادم پندیاراحق همین است ره ومهرخدائی اینچنین است
که قدرَت رابدانی ای جوانمرد جوانی سرفرازی و نکومرد
همین نکته نکورا گل بدانی نمائی تــرک افیون یار جانی
عمل در کار به باشد ز گفتار که مرد بی عمل گردد گرفتار
اگر حرفی زنــی مردانه باشد برابر با عمــل جـــانانه باشد
ببندیم عهـدآن عهد هم خدائی ز افیون تا ابد جان را رهائی
اگر خواهی شوی مقبول، دانا شوی محبــوب دلهــای توانا
گریز ازاعتیاد این مرگ هستی مگر از یاد بــردی رمز مستی
چو خواهی درنیفتی در هلاکت به سجده رونما عشقت عبادت
مقدم پیشه ی خـود کن عبادت که در عقبی شود از تو حمایت

منصور مقدم

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.