دل تنگ تر شدم، نمِ باران که زد غروب

دل تنگ تر شدم، نمِ باران که زد غروب
از سقفِ دل، چکیده سرم تا چه حد غروب

بیهوده در خودم چِقَدَر دست و پا زدم
از خود کجا گریزم از این حالِ بد غروب ...

دستی که ساحلم نشده بند را بُرید
تن می دهد به زندگی اش یک جسد ، غروب

همایون بلوکی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.