دل تنگ تر شدم، نمِ باران که زد غروب

دل تنگ تر شدم، نمِ باران که زد غروب
از سقفِ دل، چکیده سرم تا چه حد غروب

بیهوده در خودم چِقَدَر دست و پا زدم
از خود کجا گریزم از این حالِ بد غروب ...

دستی که ساحلم نشده بند را بُرید
تن می دهد به زندگی اش یک جسد ، غروب

همایون بلوکی

نیست جز خیال وصالت

نیست جز خیال وصالت
در خاطر آرمیده ام
از شوق دل گویم اگر
مستانه مستت شوم
از رنج دوریت اگر
خسته و آزرده ام
شوق وصال تو مرا
زده به بی خیالیم


همایون بلوکی