خداوندا ندارم طاقت درد و پشیمانی

خداوندا ندارم طاقت درد و پشیمانی
ندیدم لحظه ای شادی شکستم در پریشانی

تو آگاهی به غمهایم چه کردم با خودم اینجا
همیشه گریه ها کردم درون خانه پنهانی

نه میلی بر جهان دارم نه میلی بر عزیزانم
شدم افسرده و تنها درون خانه زندانی


چه میشد روزگار من کمی روشن تر از این بود
ندارد غصه های من خدایا هیچ پایانی

کسی با جیب خالی هم مگر وابسته کس شد؟
شدم عاشق ندانستم جوانی بود و نادانی

به تنهایی شوی راضی کلایت را کنی قاضی
ولی بر زخم های تو نباشد هیچ درمانی

دلم را بارها گفتم فراموشش بکن دیگر
چرا با یاد او بر سوی مرگ خود شتابانی

مجید سروری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.