ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
گاهی دلم هوای تو را میکند هنوز
بر بی وفاییِ تو وفا میکند هنوز
من شکوه ها نموده ام از چشم های تو
اما دو چشم تو که جفا میکند هنوز
با اینکه سالهاست که هرگز ندیدمت
قلبم بخاطر تو صدا میکند هنوز
گرچه امید وصل تو کمرنگتر شدهست
دستم به آسمان و دعا میکند هنوز
تو همچنان طبیب دلِ خستهی منی
چشم تو درد کهنه دوا میکند هنوز
چون ماهی ام فتاده به دریای غم که او
بعد از نبودن تو شنا میکند هنوز
در حیرت و شگفتم از این کیمیا که او
روی سیاه را چو طلا میکند هنوز
چتر نگاه توست که از زندگی من
همچون گذشته دفع بلا میکند هنوز
دیدی که روزگار ،به نامردی تمام
ما را چگونه زار و جدا میکند هنوز
مجید سروری
خداوندا ندارم طاقت درد و پشیمانی
ندیدم لحظه ای شادی شکستم در پریشانی
تو آگاهی به غمهایم چه کردم با خودم اینجا
همیشه گریه ها کردم درون خانه پنهانی
نه میلی بر جهان دارم نه میلی بر عزیزانم
شدم افسرده و تنها درون خانه زندانی
چه میشد روزگار من کمی روشن تر از این بود
ندارد غصه های من خدایا هیچ پایانی
کسی با جیب خالی هم مگر وابسته کس شد؟
شدم عاشق ندانستم جوانی بود و نادانی
به تنهایی شوی راضی کلایت را کنی قاضی
ولی بر زخم های تو نباشد هیچ درمانی
دلم را بارها گفتم فراموشش بکن دیگر
چرا با یاد او بر سوی مرگ خود شتابانی
مجید سروری
عشق تو در سینه من تا به محشر ماندنی ست
گر در این راه میرود هم پا و هم سر ماندنی ست
یک نفس دارم ولی صد مرتبه جان میدهم
تو که نیستی خاطراتت در همه شهر ماندنی ست
خاطراتت را ببر از ذهن و دفن کن جای دور
جای دور تاثیر ندارد مِی به ساغر ماندنی ست
شب هایی بود که تا صبح دیده ام بر هم نرفت
تیر صیاد بر پر و بال کبوتر ماندی ست
گر ز پیشم رفته ای با دیگران بنشسته ای
یاد تو در سینه من تا به آخر ماندنی ست
مجید سروری
ای دلبر خوش چهره،از تو چه نهان باشد
من عاشق روی تو،تا روح و روان باشد
آن زلف سیاه تو، آن روی چو ماه تو
جانم به فدای تو، تا جان و جهان باشد
تو جان منی جانان،پایان بده بر هجران
بندم به سر زلفت،این بر تو عیان باشد
دوری تو نکن از من،تا شاد نشود دشمن
ور دوری کنی از من،بر بنده فغان باشد
چشم تو چون پیاله،لبهای تو چون لاله
از تیر دو مژگانش،ابرو چو کمان باشد
من عاشق روی تو،وابسته به موی تو
تو بی خبر از حالم،وندوه فراوان باشد
گشتم به سر زلفت،زنجیر منِ بیچاره
زنجیر بِرَهان از من،بینی که گران باشد
گویی که چه میخواهی،گویم که تو را خواهم
گویی که بُوَد این لاف،حرفت به دهان باشد
آخر میشوم قربان،در راه تو ای جانان
شاید که در آن هنگام،عشقت فَوَران باشد
دنیا همه پُر شادی،چون تو بکنی یادی
دنیا همه فرخنده،چون از تو نشان باشد
بشنو تو مجید از من،دنیا میشود گلشن
گر دلبر و دلداده،عاشق،هم زمان باشد
مجید سروری
این دلم در یاد تو شب گریه، زاری میکند
در فراغت دائما شب زنده داری میکند
در طریقش نیست گویی رسم از یاد بردنت
با نبردن از دو چشمم اشک جاری میکند
یاد داری آن شبی کز هجر تو نالان شدم
این دلم در یاد تو هی بیقراری میکند
می شنیدم از تو حرفهای صداقت وار زیاد
این دلم حتی ز یاد تو بیزاری میکند
من دگر جانی برایم از غم کارَت نماند
در غم تو این دلم لیل و نهاری میکند
هرچند دارم تنفر از تو بسیار من ولی
باز هم این قلب برایت پافشاری میکند
هرچند از عمر این بدبخت رود در عشق تو
عشق تو در سینهی خود خاکسپاری میکند
مجید سروری
حاشا آن روز که دلم بهر تو دیوانه شود
سر به صحرا زده و راهی میخانه شود
بیم آن دارم که روزی تو بنشناسی مرا
وندر عالم اسم من بهر تو بیگانه شود
من از آن روز که روی بهر رقیبان ترسم
وندر آن روز که مِی فارغ ز پیمانه شود
چرا از من میشوی دور که منم دیوانه ات
من نخواهم بچه آهو دور ز یک خانه شود
وندر عالم من ندیدم کس به مانند تو یار
اینچنین یاری که نزد همه دردانه شود
ارناکا گویم به تو بشنو تو اینک این سخن
چه کسی صاحب عشقی چنین شاهانه شود؟
مجید سروری