ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
وقت آن نیست
یکی به صلح برخیزد ؟...
بین تب تبر،و تن درخت
هر تبر که فرو می آمد
تراشه ای ...
از اندیشه ی ننوشته درخت پراش می کرد
بر زمینی
که از باور ماندن تهی بود چون صفر
تراشه ها ،آن تخیل های کال
زمین آن به خواب رفته ی ،گریه های بی خوابی
این کودکان معصوم را پذیرا شد
آسمان تا این معصیت تهی را دید
بغض های پیرش را
صاعقه ای کرد
نه به حجم کدورت تبر
درخت سوخت ....
و صلحی سبز و آرام سر بر آورد
با شاخه هایی که ، از تبر آکنده بود ...
اقبال طاهری