من از جنگ نمی ترسم ...

من از جنگ نمی ترسم ...
من زاده ی جنگم
من تنم گر گرفته به ( صدای) دیوار های صوتی است
که بارها و بارها رویاهای کودکانه ام را شکستند
چهل و اندی سال است ...
آلارم من هنوز،آژیرهای قرمزیست
که دلهره های خواهرانم به آن آویزان است
در بطن پناهگاه های مخوف
دستان من هزار بارلمس کرد
تن لخت پوکه های ضد هوایی را
در یک نزاع نابرابر ...
من ...
بلوغ وارونه ی، ده های پنجاه و شصت هستم
که تنها شعفشان از جنگ تعطیلی مدارس بود
ترس در من جریان دارد
نه از جنگ ، از نبود عزیزانم
من گسلی موازی هستم تن زمین را
به یک پس لرزه بند است پیکر من ...
من از جنگ نمی ترسم ...
من زاده ی جنگم
اما؟ ...
دوستی خدا و راکت ها را باور ندارم
در نقاشی های کودکانه راژین
و عروسک بازی های دلوین
من با صدای شلیک هر تیر
یکبار در قلب نگران مادرم تدفین میشوم
و خواهرانم مویه کنان
در جسنجوی سرم بوته های دستم را کنار می زنند
غافل که من ...
به دنبال آخرین موشک کاغذیم
اخبار ویرانه گی ها را هر شب در قاب مضطرب تلویزیون
با مدادهایم رنگی میکنم
من از جنگ نمی ترسم ...
من زاده ی جنگم
ولی دلم میگیرد از
خاموشی یکباره چراغ ها...
سکوت هزار ها ...
جیغ های قرمز دختران شهر ...
مادران پا برهنه...
پدران بی عمامه و سر بند ...
و دلم تنگ می شود
برای جرعه دلخوشی هایی
که جا می ماند در آخرین میزهای شام دور هم ...
من از جنگ نمی ترسم ...
اما...
لعنت به این مردن تدریجی در خیال جنگ ...
راژین اسم پسرم و دلوین اسم دختر خواهرم است


اقبال طاهری

وقت آن نیست یکی به صلح برخیزد ؟...

وقت آن نیست
یکی به صلح برخیزد ؟...
بین تب تبر،و تن درخت
هر تبر که فرو می آمد
تراشه ای ...
از اندیشه ی ننوشته درخت پراش می کرد
بر زمینی
که از باور ماندن تهی بود چون صفر
تراشه ها ،آن تخیل های کال
زمین آن به خواب رفته ی ،گریه های بی خوابی
این کودکان معصوم را پذیرا شد
آسمان تا این معصیت تهی را دید
بغض های پیرش را
صاعقه ای کرد
نه به حجم کدورت تبر
درخت سوخت ....
و صلحی سبز و آرام سر بر آورد
با شاخه هایی که ، از تبر آکنده بود ...


اقبال طاهری

من خط های ممتد پیاده رو

من خط های ممتد پیاده رو
تو ، چشمان نگران رهگذر
کی ؟ً...
به هم خومیکنیم
من و تو
چراغ های همیشه قرمز ...

اقبال طاهری

لبخندت در من ریزش می کند

لبخندت در من ریزش می کند

تنم گر می گیرد

اما،عرض خیابان باز تو را

خاطره ای محال می کند ...

رسیدن را

اقبال طاهری

دردی می شود ،سبز

دردی می شود ،سبز

فوران باورهایم ، در فرود های نگاهت

بی هیچ پرده ای ،ساز می شوم

محفل ،مزخرف زندگی را ...

و الفبای شعرهایم را آروغ می زنم


در تمثیل ، تقارن و تضاد

در جدال پر همهه ذهنم

آرام در تنم جای می گیرم

(و)شانه هایم که می لرزد

رسوخ می کند در دهلیزهایم

هنوزهای ، نشکفته ،گلایه های نرسته

اما باز غرور تو کال می روید

دلتنگی این باغ را ...

رویشی دیگر در من

در جریان است ...

اقبال طاهری

دلتنگی ... تو به من گوش بده

دلتنگی ...

تو به من گوش بده

تو به من ...

... ترانه هم ،تن می ساید به گریه هایم

در سمفونی دلهره

با این همه بی وزنی

در من هیچ دهکده ای پا نمی گیرد

(و) درختی به بلوغ نمی رسد

دلتنگی ...

تو به من گوش بده

تو به ...

دردهای خیس خورده

آرزوهای تکراری

خیال های محال

ناله های پر کپک

بازدمی مسموم

شعری باکره

کودکی منتظر

دستی تهی

حجمی سفید

خنده ای عاریه

و...

خدایی که ،دلخوش در همین نزدیکی

مرا وعده روزی خوش میدهد...

... که در آن علف ها آویزان می رویند

ودرخت از ریشه بر می دهد

و سهم هر انسان

شکفتن بی ترس ای کاش است

دلتنگی ...

تو به من گوش بده

تو به من ...

اقبال طاهری

بیزارم از فاصله ها

بیزارم از فاصله ها
از خط های ممتد ،جاده ها

از عشق هایی که کهیر زدند دفترهار ا

از لابه ها ...

دردها و ضجه ها ...

هزار بار آغاز میشوم در شهر

و پر می کشم در سنگینی نگاهی

که به رنگ چشم تو نیست

و اینگونه بی غروب صد بار گم میشوم در خود

و اما تو ؟ ...

باز جستجو میکنی مرا در دفترها ...

اقبال طاهری