پرندگان در دلِ جنگل خاطره می‌کارند

پرندگان در دلِ جنگل خاطره می‌کارند
درختان در دل کوه
و کودکی‌مان در کردستان
سال‌هاست
در غیابِ صلح
مردمانی از من و میهنم
گریخته‌اند
که خود
از تهران و استانبول کلافه‌تر اند
از بغداد و دمشق زخمی‌تر اند
و از من نیز
مایوس‌تر
بگذار فصل‌ها بمیرند
و ساعت‌ها به حفره‌های تاریخ
و به گذشته‌های دور بریزند
و رازها خود را به دار آویزند
من هنوز آواره‌ای هستم در قلب‌ت
غریبه‌ای در سرزمینِ تن‌ت
و کودکی گمگشته در شهرِ گمنام‌ت
سکوت کن
به صداقتِ استبداد بنگر
به جدالِ نگرانی
و به مرثیه‌ی شعر
عشق را به باد تمسخر بگیر
به هیاهوی حادثه بسپار
ستمگرانه مرا به یاد آر
و من مظلومانه تو را دوست خواهم داشت
نگذار فراموشت کنم
همانجا پشت کوهستانِ برفگیرَت
در دهکده‌ی قلب‌ت مرا به خاک بسپار
سرنوشت چونان است
زمستان بی مقدمه می‌آید
و
من و تو
پرندگان و درختان
گم می‌شویم از هم
کوچ اجباری ست
گوش به ازدحامِ اندوه‌م بسپار
فریادِ قومِ واژگانم را بشنو
این اعلامِ جنگِ دوستی ست

خالد کریمیان

مدامم رازِ چشمان و گندمزارِ موهایت

مدامم رازِ چشمان و گندمزارِ موهایت
مرا بیدل کند زیبا ، کشم شب را به موهایت
قلم ها را شکستی تا جنونِ خون نوشت از تو
در آنسویِ جهانِ مرگ ، هنوزم دوستت دارم
تو رفتی تا که شاعر شم به رقصِ واژه ها حیران
بهایِ شعر مرگِ توست ، ببین از من چه میخواهی
به بی هنگامْ طوفانت بر این ویرانه تن بگذر
منم محتاجِ لب هایت دگر از من چه میخواهی
هنوزم شانه بر مویت به وهمی قلب من میزد

هنوزم بسترت را با خیالت رنگِ تن میزد
هنوزم قصه میخواند ز شهبانوی شهر رُز
هنوزم از لبت بوسه به لبهایم هوس میزد
هنوزم دخترِ هامون تو جاری بر تنم هستی
هنورم قلب من تنهاست ، ببین این شعر بارانیست
بگیر آغوش خود اما به یک بوسه بگیر جانم
نمیدانی که تنهایی چه کرد با قلبِ رسوایم
جنون من تماشاییست که لیلی سهمِ مرگ گشته
گذشت شیرین و فرهادش به واژه روح کن گشته
سیاوش را گذاری نیست از این هجرانِ آتش بار
در این آتش خیال توست ، مرا مأوای جان گشته

نیما ولی زاده

گاهگاهی که دلم می گیرد

گاهگاهی که دلم می گیرد
بُغض می آید و در چشم ترم می شکند
و فقط باز
در آن لحظه ی تنهاییِ ناب
یاد تو قرص ترین تسکین است...


علی کیهانی

ای آنکه بی تو چشم و دلم را قرار نیست

ای آنکه بی تو چشم و دلم را قرار نیست
از من سلام‌ و از تو علیک انتظار نیست
از بام نخوتت به دلم سنگ میزنی
از کوچه ات به خیر کسی را گذار نیست
در اعتلای عشق تو جستم خلود را
غافل که جز به فتنه تو را اشتهار نیست
در شقه شقه های روانم، توهمی
دیوانگی مهارت شاقیست، عار نیست
هی خنده خنده رفت دو روز مجال ما
اینگونه وقت و بخت کشی افتخار نیست
گلدان و شمع و ترمه‌، پس از مرگ مهمل است
دریاب این ودیعه که جان ماندگار نیست
شهزاد شادخوار نظرباز خودپسند
حظّیست در قیود که در اختیار نیست
جرم از من است یا که تو خاطر مکدری؟
در صحن گلشنی و دلت با بهار نیست
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بدرود بیوفا، که تو را عرق یار نیست


ارمغان سیدین

ناخوشی هایم ابدی

ناخوشی هایم ابدی
اکسیر ناخوشی را از لبانت چیدم
طعم باران را دزدانه از باغ کشیدم
دست چین بود یا که دعا نویس نمی دانم
به دریا کشیدم راه آرام نگشتم
به سراب آسمان دیده دادم باز نه
آغوش به دل آرام دادم باز نه
شعر و نقش دادم به سر باز آرام نه
بیمار و پریشانم هنوز به عمری

حسین اصغرزاده سنگ سپید

شبی تاریک و طولانی

شبی تاریک و طولانی
صدای موج بر ساحل
هوا ابری و بارانی
مرغ دریا یکه و تنها
راه می‌بازد
در این دریای طوفانی
بساط تیرگی‌ها را
چگونه جمع می‌سازد
میان خواب این شب‌های مهتابی
دست بی‌پایان باران بر تنش
فکر ساحل در میان روز اما در سرش
ندارد طرحی از خواب و نوازش
از این دریای بی‌تاب
ندارد گویی اما هیچ خواهش
گشوده بال چرخ می‌زند
چرخ می‌زند
چرخ می‌زند
صدای باد می‌آید انگار
ندارد حسی از روزهای رنگی
از آن سبزه از آن کوه‌های سنگی


مهرداد درگاهی

چه سراسیمه اند انسان‌ها

چه سراسیمه اند انسان‌ها
چه عجولانه می‌دوند آدم‌ها
راستی به کجا و چرا؟
پس چرا برخی این همه هراسانند؟
مگر کجا می‌روند؟ چه کار دارند؟
با کی و تا به کِی قرار دارند؟
فکر هم می‌کنند آیا،
که بی‌نتیجه است این دویدن‌ها؟
القَرَض من خودم هم جزو آنهایم
من نیز گاهی نمی‌فهمم نمی‌دانم
که چه در سر داریم
احتمالاً بگویم، شاید هم یک رویا
خواب که نیستیم، ظاهرا همه بیداریم
این سراسیمگی و آشفته بودن‌ها
همه در عالم واقعی آدم‌ها
شاید به دنبال خودمان می‌گردیم
چقدر غافلیم و رها شده‌ایم
اصل قصه، همه چیز برای فردا را
ز کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود
به کجا می‌روم آخر و ندانیم که چه زود
نبَریم زین همه جز حسرت و درد
نکنیم شِکوه هیچ، ندارد ثمری
آخرین میخ زدیم بر تابوت
ره نبردیم دگر تا فردا
و خدا مالک هرچه نفس است
اهل عالم همگی در قفس است
و تو ای آدم عاقل به کجا سِیر کنی
چو قفس را بگشایند،چه اندیشه کنی؟
راز این آمدن و رفتنمان
در میان گلی از صفحه‌ی نور
آیه‌ی روشنی از نورِ علی النور
افحسبتم انّما خلقناکُم عبثا
و مپندارید که شمارا بیهوده آفریده‌اند


علی عباسی

این دل غمدیده تو را طالب است

این دل غمدیده تو را طالب است
آیت حق دیدن تو جاذب است
هیچ نداریم ولی عشق تو
بر همه ی خواسته ها غالب است
گر چه چو خورشید تلالو کنی
ابر گناهان به تو حاجب است
عشق تو مانند نماز و صیام
بر همه کس در همه جا واجب است
لایق دیدار تو این دیده نیست
حیف که این دیده ز تو غایب است
چند دهه عمر به تاراج رفت
وصل تو اما به آن نایب است
هر که تو را دید به سکنی رسید
اینکه پریشان شده ام جالب است.


مقصود پاشایی پایدار