تکه هایی از بغضِ گلویم را می‌نگرم

تکه هایی از بغضِ گلویم را می‌نگرم
تا فرا گیرم، زیبایی آن چهره تو را
به زمان های مبهوت تکه‌تکه شده،میندیشم
که بار داده آید از سوی تو،مرا
اما چه کنم در این میدان غربت؟
هستیم درین میدان من و تو تنها
سخنان نهفته را برای که گویم در غیابت؟
ای دارنده‌ی سخنان نهفته در دلها
کاش دمی دیدم تو را با آسمان ها
زمین و آسمان چشیدند غربت غیاب تورا


تارا کاظمی

که در پس هر برگی

که در پس هر برگی
رگی جوانه می زد،
که ساقه ها
شده بودند، استخوان هایم،
که سفرهای به تو
پیش می افتاد
در گوشت و پوست ام.
وطن
با تو سخن می گویم
ای آفتاب


مرضیه رشیدپور

می پرد از چهره ام رنگم غروب

می پرد از چهره ام رنگم غروب
چون زمینی زخمی از جنگم غروب

صبح هوشی مطلقم فکری رها
منطقی آزرده و منگم غروب

صبح چون آوای سبز و دلنشین
می شود آشفته آهنگم غروب

صبحدم سرشار قانونم ولی
می رود قانون و فرهنگم غروب

می دوم در هر خیابان مثل باد
می شوم فرسوده می لنگم غروب

صبح ها سرشار حسم مثل گل
بی تفاوت همچنان سنگم غروب


مجید مومن

صد چهره جوان ام صد سال پیرمردی خسته

صد چهره جوان ام
صد سال پیرمردی خسته
پینه بر دست ، چهره ی شکسته
سست فرتوت بی جان
دور از اشاره دین ، ایمان ، زمان
گشته مرا راهی ارزان
عمری گردان
چشمی حیران
رویایی سرگردان
مرگی به فرمان
انتظاری بی جان
و باز پیرانگی می کنم از حسرانی تار.


سیدعلی کریمی

ریشه ام گر نیست زخمی از فشارات تبر

ریشه ام گر نیست زخمی از فشارات تبر
حاصل از کار دلِ بستان پیرای من است
بر تنم زخم نیست خاطرات این مردم نیست
این همه کار دلِ بستان پیرای من است
میوه هایم ریخت از پُر باری ام روی زمین
این همه رنجِ دل بستان پیرای من است.


سیّد ستاره حیدری

منتظری چه اتفاقی بیافتد؟

منتظری چه اتفاقی بیافتد؟

اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟

اینکه دیگر در اتاق عروسک هایم

پشت دریچه تنهایی ام

زیربالش همیشه خیس ازگریه ام

هوای تازه ندارم کافی نیست؟

اینکه از چشم های شب زده ام به جای

باران برف ببارد؟

اینکه ستاره ها در آسمان

برای نیمه شبم راه باز کنند؟

اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان

بعد دعاهایم آمین بگویند؟

نه عزیز دلم

هیچ اتفاقی مهمی نمی افتد  ...

جز پژمردن چشم های قهوه ای من ...

جزبه خاک افتادن ساقه های احساس بچه گانه ام ...

جز ترک خوردن شیشه اعتماد عجیبم ...

منتظری بمیرم تا برگردی؟


سعید بی همتا

بر روان و جان ما جانا مسیحایی بیا

بر روان و جان ما جانا مسیحایی بیا

روشنی بخش دو چشمی ، ماهِ کنعانی بیا

بر کویر سینه و ویرانه های قلب ما

حامل ابر و مه و عطر بهارانی بیا


کلثوم پیکرستان

جان من در گرو جان دگر

جان من در گرو جان دگر
این دل ما بسته به جان جهانیست چو ابر
گوییا باید که جسم را قربانی روحی کنیم
یا که شویم و جان این جسم را تازه کنیم
از این دل آتش‌ها تازه شد
گر زین جوشش این چشمه دلم رفت
گر صاحب این دل بهر هر چه بود بهر غم وجود بود..
گر صورتکی بر چهره نداشت
جان جانان بود و هَوای دل را داشت
گر سر صحبت بازشد
این جان من بی باک شد
روح این جان راهی نیستی شد
درد این جان بهر که ؟ باده ی ناب شد ؟
ار دل من گویی که روید گل ها ‌..
کل ان ها زین غم دل شود بی روح
این دل نایی ندارد

گوییا فقط میل به دیدن تو را دارد

محمد فلاح پور

در برگ گل نوشتند خونت گلاب باشد

در برگ گل نوشتند خونت گلاب باشد
خرّم کسی که از یار آشفته‌خواب باشد

مجنون چرا نلغزید از هر که موی مالید؟
زیباترین نما چون زلفِ خراب باشد

چون کشمش ملایر، معنای صبر باید
چیزی شبیه شیراز عین شراب باشد...


محمدنبی خرّمی