در برکه یِ دامانِ بانویِ بهارانْ شعر را
تعمیدِ باران کرده ام ، لبریز از احساس و راز
گاهی ز تو ، گاهی ز عشق ، گهگاه عصیانِ غرور
تکرارِ یک وهم باز گرد از خلسه یِ بانویِ راز
شاید هراسید چشمِ تو از دیوِ باغِ واژه ها
ماه و پلنگی که پرید در جنگلِ موهایِ تو
تلاطم شب را ببین ، معراج نزدیک گشته است
ستاره باران شد شبم در کهکشانِ مویِ تو
دست نوازش از هوس ، یک دختر از نسلِ هراس
قلبی که باکرست ولی تن را به شهرِ شب فروخت
رویای یک زن مانده در قلبی که هر روز میشکست
این معبدِ تن را به شعر در شهرِ واژه میفروخت
آنسوی مرگ ، آنسوتر از سوسویِ گندمِ هوس
در خانه ای از جنسِ تو ، مانترایِ دیدار خوانده ام
آنسویِ سیبِ وسوسه ، آنسوتر از نورِ حضور
الهه ی دیدار ببین ، نامِ تو را میخوانده ام
مینیاتورِ دامانِ تو شعرِ بلندایِ خیال
زیبایِ پنهانی در این اسلیمِ گیسو گم شده
ای ترکمن بانو بهار از هرمِ تو آتش گرفت
شیداتر از باران که نیست ، آنسوی واژه گم شده
نیما ولی زاده
با یک زبانِ ناشناس از تو نوشت زیبایِ من
شاید وطن ، شاید هوس ، هم معنی آغوشِ توست
یک لمس ، تنها یک نشان در شهوتِ آغوشِ من
شاید طلوع ، یک معجزه از حسرتِ گیسویِ توست
شاید غزل در مرهمِ لبهایِ تو ماوا گرفت
شاید هراس ، شاید که عشق ، من دوستت دارم ، بپرس
شاید فراتر از ترانه ای پناهِ من شدی
شاید که بارانی تر از این شعرِ غمگینی ، بپرس
ای بویِ باران لحظه یِ لمست در این ماوا به رقص
الهه ای گم گشته در ایمان به آسمانِ مرگ
شاید خدا ، شاید سکوت ، آغازْ لبهایِ تو بود
شاید غروب ، سوسویِ توست ، یک بوسه بر لبانِ مرگ
مسخِ حقیقت ، دارِ عشق ، واژه اناالحق گفته است
سنگسار کن کفر را ولی گویی خدایت مرده است
در اوج نیست ، شاید سقوط ، مجنون به دنبالش نگرد
لیلایِ لیلْ گیسویِ تو در وهمِ معنا مرده است
شاید سماع ، موعودِ مرگ مست از بکارت نیاز
شاید که وحیِ واژه ای در شهر جولان داده است
شاید که شک ، شاید که مِه ، من را بخوان ، انکار کن
آیینه یِ شعرم شکست ؟ شاید که پایان من است
نیما ولی زاده
با اینکه در تنهاییِ رویایِ من هم خانه ای
بر حسرتِ لمسِ تنت ، شعرِ همیشه خوانده ای
بر هر تپش از قلبِ مست ، آرامِ آغوشت به رقص
شاید که با لبهایِ خود ، نامِ مرا میخوانده ای
در خانه ای از واژه ها ، آنجا که معنایی نبود
سوسویِ چشمانِ تو بر آغوشِ تاریکی نشست
ای نیمه یِ پنهانِ من ، این خانه تاریکست هنوز
شاید که این گمگشته ات فانوسِ چشمت را شکست
آوازِ سرخِ خونِ شعر در دشتِ عریانِ خیال
پیچید چون گیسویِ تو در خاطراتِ رفته ام
تصویرِ تو در این حصار از آخرین دیدار هنوز
یک پنجره از یک وداع ، تو را تماشا کرده ام
ای نامْ آوایِ هوس ، روحِ نیایشِ هراس
جاری تر از خیالِ وهم ، در هرمِ آغوشم به رقص
شاید خدا بر مویِ تو نفرینِ هجران خوانده است
گمگشته یِ موهای تو از لمسِ نامت مستِ رقص
بانویِ آب و آینه حریرِ دامان را به سِحر
از بوسه یِ لمسِ بهار معنایِ ماندن کرده است
هرگز به وهمِ واژه ها قبل از تو ایمانی نبود
رستخیزِ لبهایِ جنون تو را بهانه کرده است
نیما ولی زاده
در من هزاران چهره از دریایِ معنایِ وجود
در وصفِ تو کلکْ را به خونْ آغشته تنهاتر شدند
نیمی زِ من شیطان و آن نیمِ دگر بر دارِ عشق
در معبدِ نور و عدم ، من راهبِ نامت شدم
تو سالهاست هم خانه ای با شعرْ نیایش هایِ من
از مویِ تو وهمْ خانه ای از جنسِ معنا بافتم
حقیقتِ سوزان و من در آب و آتش تنت
سرگرمِ چشمان تو از باران غزلْ می بافتم
ریشه دوانده قلبِ من در پیچ و تابِ مویِ تو
محرم شدست لبهایمان از حرمتِ موهایِ تو
امن است این خانه هنوز پناهِ آغوشِ تو را
بر تار و پودِ هر تپشْ بخشید بوسه هایِ تو
مانترایِ دیدار ، رقصِ خون ، الهه یِ گمگشته ها
ای زخمْ دیده بی هراسْ از مرزِ سایه بازگرد
اکسیرِ زندگی همان شهبانویِ باران نشان
ای تو آناهیتایِ نور از خلسه یِ ترس بازگرد
بر روحِ گندمزارْ ، تنت ماوایِ ماندن خوانده است
در قلبِ من تا بیکران پیچیده نامت بی هراس
مست از طنینِ گمشده در وحیِ زیبایی هنوز
کاهنه یِ شعرم به رقص در معبدِ خون ، بی هراس
نیما ولی زاده
بر ره نشینِ خانه ات ، چتری زِ موهایت ببخش
شاید پشیمان شد غمِ روحِ پریشانِ نیاز
الهامِ اهریمنِ عشق ، رُزهایِ بی قرارِ شب
بالرین شیطان به رقص در صلحِ بارانِ نیاز
در رخنه یِ رویایِ شب ، حماسه یِ عصیانْ خموش
تعبیدگاهِ بوسه ات شد مسکنِ لبهایِ من
شاید حصارِ آتشِ قلبی که دلتنگ است ، شکست
سجده به تاریکی زدند ، ترسْ سایه هایِ روحِ من
شاید که جاودانه شد فحشایِ واژه هایِ شب
نجابتِ مویِ تو در هوایِ باران گم شدست
در ضربْ آهنگِ زمان ، صدایِ ناقوسِ هراس
موعودِ مصلوبِ تنت در وهمِ ایمانْ گم شدست
الهه یِ چشمانِ کیست در معبدِ شعرهایِ من
روحِ آناهیتا به رقصْ در ساحلِ موهایِ توست
بنشین که باران بگذرد ، جادوگرِ زیبایِ مرگ
کاهنه ای آبستنِ زرتشتِ گیسوانِ توست
جنگجوترین زیبایِ شب ، از حرمتِ مویِ تو مست
شیطان عاشق هم گریست ، زیبای من چه کرده ای
گیسوم چشمانِ تو سبز ، از بارشِ گیسویِ توست
ای مهربانْ بانویِ راز ، در سوگِ شعرْ چه کرده ای
نیما ولی زاده
این کوچه هایِ شب زده ، پژواکِ بارانی که نیست
در من گریست آن دخترِ هم نام بارانی که نیست
دریایِ معنا و هراس ، من هستمِ نفرین شده
سنگسارِ بانویِ غزل ، محرابِ لبهایی که نیست
پرواز و لمسِ آسمان ، معراجِ شیطانی که نیست
بر این زمینِ مرده ریگ ، رقصِ هوس هایی که نیست
موعودِ هامون بوسه زد ، بر ترسِ لبهایی که نیست
همبسترِ این پنجره ، تصویرِ دیداری که نیست
زیبایِ آرامِ سقوط ، نفرینِ بی رحمی که نیست
لبهایِ شعرِ وسوسه ، مرهم به هجرانت که نیست
شهدختِ واژه یِ هراس ، روحِ رزیتایی که نیست
مغرورِ پروایِ هوس ، آن دخترِ شعری که نیست
نجابتِ شیرین و مرگ ، در بیستون هایی که نیست
مجنونِ دل شکسته هم دلتنگِ لیلایی که نیست
اهریمنِ هراس و رقص ، بر شهرِ خون آلودِ شب
کولیِ شبگردِ جنون ، در حسرتِ مویی که نیست
در بارگاهِ آسمان ، نورِ خداوندی که نیست
من چشم در راهِ کسی ، با اینکه میدانم که نیست
در التهابِ واژه ها ، گرمایِ آغوشی که نیست
شیطان و عشقی شعله ور ، معشوقِ بی رحمی که نیست
نیما ولی زاده
از نورِ واژه هایِ من هجرانِ چشمت در هراس
در مرهمِ آغوشِ تو محرمْ شدست لبهایمان
در معبدِ شبْ بوسه ات معراجِ واژه آتش است
مصلوبِ رزهایِ هوس ، تعمیدِ بی پروایِ راز
بانو ببین شعرهایِ من نقاشی تصویرِ توست
الهه یِ پنهان شده در شعرِ من رویایِ توست
قلبِ آناهیتایِ مواج رها در واژه ها
اَردویسورِ نیاز آغوشِ سحرانگیزِ توست
برخیز ای الهه یِ ایمان به زیبایی و رقص
بر شعرِ نیمه جانِ من رقصِ بهاران را ببخش
این شهرِ مست از بوی خون شب را پرستید و گریست
افسانه یِ طلوعِ خود بر مرگِ قصه ها ببخش
پیچید در گیسویِ تو روحِ پریشانِ نیاز
شد سیبِ حوایِ هراسْ گناهِ بوسه از لبت
مغرورم از ایمان به تو ، من را از آغوشت نران
پژواک هرگز مانده در پسْ کوچه یِ لمسِ تنت
در جنگِ ایمانی که نیست تنهاترین روحِ شبم
گفتی بخوان خونْ واژه را ، من وحیِ شعرِ سرکشم
من آخرینْ آتشکده از نسلِ آزادی و نور
رفتی و تاریکی نشست بر روحِ شعرِ سرکشم
تصویرِ یک زن مانده در این واژه هایِ بی پناه
فانوسکِ تنهاییِ پژواکِ زیبایی و راز
در کوچه هایِ واژه ها با من قدم زد حسرتت
چشمانِ تو رحمی نداشت بر شاعرِ بانوی راز
نیما ولی زاده
نزدیکِ دور افتاده از بارانِ قلبِ سرکشم
رنگ میبازد جهانم پیشِ یلدا چشمِ تو
عشق و نفرت ، ماه و ققنوس ، قصه ای نیمه تمام
نیست پایانی برای گرگ و میشِ مویِ تو
جان سپر کردم ، مقابلْ ارتشِ موهایِ تو
در ستیز است قلب و ایمانم ، به رقصْ موهایِ تو
من تو را بر واژه باریدم که خورشیدی نبود
در نیایشْ رانده از کفرم به لب بود نامِ تو
آزادیِ پنهان شده ، مانترایِ تکرارِ هوس
ای راهبه ، آشوبِ شهر، در شعرِ شهوتْ هم نفس
شکسته سوگند شد تنت آوایی از گمگشته ها
تو کیستی شیداترین وجدِ جنونم هم هوس
معبودِ خورشید بر تنِ دریایِ هستی نورِ توست
سایه ات را لمس کردم وهمِ دیدارم شکست
در وداعْ سرشار از احساس غزل آرامِ توست
قلبِ خاکسترنشین را چشمِ حیرانت شکست
رقصِ یزدِ دامنت بر جانِ صحراها نشست
در معبدِ میترا لبت با زمزمهْ راز را شکست
تکرار شو ای لحظه یِ سوزانْ مرا آزاد کن
عشق و ایمان ، جان و دل ، در کفرِ چشمانت شکست
نیما ولی زاده
مدامم رازِ چشمان و گندمزارِ موهایت
مرا بیدل کند زیبا ، کشم شب را به موهایت
قلم ها را شکستی تا جنونِ خون نوشت از تو
در آنسویِ جهانِ مرگ ، هنوزم دوستت دارم
تو رفتی تا که شاعر شم به رقصِ واژه ها حیران
بهایِ شعر مرگِ توست ، ببین از من چه میخواهی
به بی هنگامْ طوفانت بر این ویرانه تن بگذر
منم محتاجِ لب هایت دگر از من چه میخواهی
هنوزم شانه بر مویت به وهمی قلب من میزد
هنوزم بسترت را با خیالت رنگِ تن میزد
هنوزم قصه میخواند ز شهبانوی شهر رُز
هنوزم از لبت بوسه به لبهایم هوس میزد
هنوزم دخترِ هامون تو جاری بر تنم هستی
هنورم قلب من تنهاست ، ببین این شعر بارانیست
بگیر آغوش خود اما به یک بوسه بگیر جانم
نمیدانی که تنهایی چه کرد با قلبِ رسوایم
جنون من تماشاییست که لیلی سهمِ مرگ گشته
گذشت شیرین و فرهادش به واژه روح کن گشته
سیاوش را گذاری نیست از این هجرانِ آتش بار
در این آتش خیال توست ، مرا مأوای جان گشته
نیما ولی زاده
خود را فراموشم شده ای حسرت زیبای من
با رفتنت باران گرفت گم گشته ی رویای من
ای هم نفس با آتش جانی که خاکستر شده
بعد تو تنهایی گریست بر جان سرگردان من
ای بی وفا آغوش تو آخر مرا از من ربود
بنشین که باران بگذرد اینجا کسی از تو سرود
در بند گیسویت ببین دل را به یغما میبری
آرام جان آهسته رو ، این دل شکست ، از تو سرود
به دامن کش خیال خود بر این ویرانه ام بگذر
جهان ارزانیه چشمت به ناز و خنده ای بگذر
به صد جلوه برقص آتش خدا مست تنت گردد
غزل لب ، شعر آزادی ،به یک بوسه ، بخوان بگذر
مرا در دل کشاکشهاست میان جان و ابرویت
به هر سو میکشد دل را هلالِ ماه ابرویت
تویی آن درد بی درمان که آتش میکشی برعشق
بگیر جانم ولی نشکن دلم با اخم ابرویت
به خاکسترنشین خود نگه کن لحظه ای زیبا
تمنای وصالت نیست که مستم از تو ای زیبا
به خون ریزِ تنت شیرین هزاران بیستون رقصید
که خونِ عشق فرهاد است نشست بر دامنت زیبا
نیما ولی زاده