ساحلم بارانی ست، ماسه ها غَرقابند...

ساحلم بارانی ست، ماسه ها غَرقابند...
من تو را میبینم، بر تو گُل می کارَند.

حاکم اینک آنَست، آن سکوت مطلق
تو خودت را دریاب، تا تو را دریابند...

ان طرف ها مَردی، قایقی می رانَد...
همه گویند سهراب، از کجا می دانَند...


این شباهت ها را، من و تو آگاهیم
مردمان در خوابند، بی خبر می مانند.

آسمانم هر چند، شب و روز بارانی ست
قطره های حسرت، همه جا می بارَند...

تو خیالَت صاف است، که در این دریایی
با من آرامتر باش، همه غم ها خوابَند.

در طی این بارش، هَمهَمه ها از چیست؟
ای جزیره آرام ابرها داغدارَند....

زهره فرجی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.