ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
به راستی چه کسی میداند
در انتخاب بین ماندن و نماندن...
چه چیزیست که انسان را با اندوهی
پنهان در سینه ،
به کناری میکشاند ،برای خواندن
آخرین کتابی که ،
تمام دقایق معکوس زندگی اش ،
بدان واژگان وابسته اند ،
به راستی چه کسی می داند ،
بعد از این چه در انتظار است؟
چگونه باید آخرین مصرع های خداحافظی
را سرود ،بی آنکه دلی آزرده خاطر شود .
وقتی جز سکوت ،نمی توان چیزی را
بیان کرد ،احساساتت رنگ می بازند و
در انتظار آخرین صفحهٔ کتاب ،فقط
مینشینی...
زهره فرجی
کاشکی دست برداره ساحل از تمنای غروب
اینجوری یادت میره اتفاقایِ بَد و خوب
شده چارتا ، گل و پژمرده کنی تو دست باد؟
شده جز تقدس عشق ، دلت چیزی بخواد ؟
مثل اون لحظه که مُهره ها رو میریزی وسط
میگی d4 اومدم ،پیاده هات همه به خط
منم e5 اومدم ، یِ قربانی برای تو
منتظر شدم که با اسب برسم به جای تو
اسبو بُردم توی c6 و صدات در نیومد
لابد اون فکر تله اس ، که از خودم بَر نیومد
اسبتو بُردی تو f3 ، با ی لبخند ملیح
که انگار چاره ی کارو بلدی خیلی صریح
با وزیر اومدم e7 که کاری بکنم
چیزی که بلد نبودم ، یِ شکاری بکنم
فیلتو بُردی تو f4 که بگم دست مریزاد
سیاست تو مشتته ،چقدر به سیست هم میاد
وزیرم رو بُردمش b4 ی حمله ای کنم
با تکبر و غرور ، فتح محله ای کنم
فیلتو بُردی تو d2 ، که بی رغبتم کنی
مثلا محترمانه بزنی دکم کنی
با وزیرم زدم اون پیاده یِ b2 بِره
تا که با سیاست خودت بیفتی تو گِره
فیلتو بُردی تو c3 با یِ چشمک ظریف
منم آروم ننشستم ، بمونم پای حریف
قصرِ کافکا رو هُلش دادم بره کمی کنار
وقت چالشه ،باید دستی بیارم روی کار
گفتی اینجاس که باید یکمی خواهش بکنی
تا بگم کجا بِری یا که چیکارش بکنی
بهتره شاه و رُخی تکون بدی ، قلعه کنی
تا بفهمی چه گشایشی در این وَهله کنی
فیلمو آوردمش b4 که آچمز ، بشی باش
تا نفهمی از کجا خوردی ، کجا میری باهاش
با وزیرت رفتی d2 ی تلنگر بزنی
که با فیل زدم به فیلت ، نکنه غُر بزنی
یهو دستپاچه شدی فیلمو با وزیر زدی
تو خودت میدونی این حرکت و بی نظیر زدی؟
وزیرم رو بُردمش c1 که راحتت کنم
تا نگی خودم میخواستم که حمایتت کنم
سرمو بالا آوردم اما نیستی سرجات
یکی نیست بهم بگه که جای رفتنی کجاست؟
یِ بازی رو بُردمو ، یِ رابطه دادم به باد
ی روزم دلخوشیه روزای خوب من میاد ...
زهره فرجی
از عقیده ی کهنه به وقت نو شدن سال میترسم
از انبوه نشخوار ذهن و حس ملال می ترسم
از وحشی سر به مُهر حوری پرست ابایی نیست...
از هیبت فرشته ی اسیر شکسته بال میترسم
اصلا به پای من گناه حوا و سیب ممنوعه ...
آخر از وسوسه ها یِ نگاهِ آدمِ کال میترسم
از خلوت انفرادی و زندان و زخم تن هرگز
سخت از عصیان سکوت واژه های لال میترسم
من آریایی ام این را کسی داد می زند و من از
اسطوره ای به زیر گل آلود آب زلال میترسم
جایی که گوهر زن شده ابزار تاجران هوس
از های و هوی وعده بهشت لایزال میترسم
شبیه مبارزهای چله نشین شده ام از دور
از فرط بدگمانی و ...آنهمه احتمال می ترسم
آری مخاطب من زنان ایزدی و ارق آزادی ست
از تحقق آرزوی نچندان محال می ترسم
زهره فرجی
ساحلم بارانی ست، ماسه ها غَرقابند...
من تو را میبینم، بر تو گُل می کارَند.
حاکم اینک آنَست، آن سکوت مطلق
تو خودت را دریاب، تا تو را دریابند...
ان طرف ها مَردی، قایقی می رانَد...
همه گویند سهراب، از کجا می دانَند...
این شباهت ها را، من و تو آگاهیم
مردمان در خوابند، بی خبر می مانند.
آسمانم هر چند، شب و روز بارانی ست
قطره های حسرت، همه جا می بارَند...
تو خیالَت صاف است، که در این دریایی
با من آرامتر باش، همه غم ها خوابَند.
در طی این بارش، هَمهَمه ها از چیست؟
ای جزیره آرام ابرها داغدارَند....
زهره فرجی