نقش بسته ست شبی تیره به پیشانی من

نقش بسته ست شبی تیره به پیشانی من
عالمی بسته کمر بی تو به  ویرانی من

عنقریب است در این مخمصه طغیان بکند
رودِ پنهان شده در روحِ بیابانی من

من همانم که از آغاز هویدا شدنم
با خبر بود جهانی ز گران جانی من

منم آن دشت که از آتش حسرت همه عمر
شعله ور بود نگاهِ شبِ بارانیِ من

طاق ابروی تو را قبله گرفتم پس از آن
می برد رشک‌ جهانی به مسلمانی من

داده ام تیغ به دستت؛ بکُشم یا بنواز
حد چنین است تو را گوش به فرمانی من

شده ام رام تو باید بنویسد پس این
وحشی چشم شما شرح پریشانی من

زهرا وهاب

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.