با خود از کوچه ی شب، در گذر بودم من

با خود از کوچه ی شب، در گذر بودم من
دست در دست نسیم، در سفر بودم من
با عصایی از نور که ز فانوس به پیشم می ریخت
زیر خاکستر شب، شعله ور بودم من
قصه پنجره ای، در خیال دیوار
از همه پنجره ها باز تر بودم من
شب صدایم می زد، به نماز مهتاب
در خود اندیشیدم شبگذر بودم من
در طلوع چشمه، عکس من جاری شد
آب موجی می زد، بیشتر بودم من
جرعه ای نوشیدم، یاد لبها کویر
در کویر شب خود، تشنه تر بودم من
بی وفا خواهی شد، شب به من گفت این را
با شب خود همدم، تا سحر بودم من

مهدی عبداله زاده

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.