تو می آیی ,

تو می آیی ,

با قاصدکی از ماه و شبنم هایی

از گلهای همیشه بهار که از

چکه های لبخندت روییده

تازه می کنی , هوای پژمرده ی احساس مرا

چشمان بی خوابم را می بوسی

زنبق دستهایت مرا در آغوش می کشد

و بودن را در سرخرگ لحظه ها می ریزد

آنگاه , اشک شوق ماه می چکد

بر دامن شب

و در سایه ها می رقصند

نوارهای نقره ای نور

وقتی هنوز , پرنده ی باور بر

بام شانه های من است

در گوش لحظه ها می نوازند

آویزهای بلور صبح و من باز ,

لب چشمه سار عادت می بافم

تار و پود خیالت را

صدای رویاها می آید

که آهسته و پیوسته تو را می خوانند


زهرا یوسفی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.