ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بین خودمان باشد ؛
سخت عادت کرده ام
به صبح سلام کنم
مثل عادت روشن خورشید
به شکفتن گنجشک ها
از مشرق کُنارها
در باغ های کهنسال کنار شط
مثل عادت سرشار آب
به حنجره ی سپید سیکاها
و انبوه خمیازه ی علف ها
در سمت خواب آلود رود
عادت کرده ام
صدای زنگوله ای برنجی باشم
بر گردن سکوت نارنجی گل سنگ ها
آرام و دور و همیشگی
به ضرب آهنگ چرای سپید بره ای
در نشیبی ملایم دره ای
عادت کرده ام
با آب و خورشید و پرنده بیدار شوم
و به صبح سلام کنم
و به باغ ها
و به علف ها
و به هوف هوف یکنواخت آبشارها
بین خودمان باشد.
غلامرضا منجزی