هر بار مرا دیده و گفتا که ندیده

هر بار مرا دیده و گفتا که ندیده
دل گفت که از دست تو دیوانه رمیده

چشمم ز فراقش همه شب خواب ندارد
در خویش نگنجیده و هِی جامه دریده

گفتا : غزلی تازه بگو از رخ ماهش
گفتم : سخن عشق مرا خوانده , شنیده

پیدا نشد آخر سر زلفش که دل من
هر لحظه سراسیمه به هر سوی دویده

از مهر من ای کاش نشاند به دلت یار
آنکس که تو را خوب تر از خوب کشیده

محمد عسگری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.