خنده‌ آمد بر لبم,تاب و توانم دادی

خنده‌ آمد بر لبم,تاب و توانم دادی
از همه غصه رهائی به روانم دادی

آیه ماندن من , از لب تو نازل شد
ماندم و یک چمدان شادی نشانم دادی


بعد مرگ غزل و قافیه ها,یادت هست؟
بغلم کردی و خود خط امانم دادی

تو جواب همه مسئله ها را یک شب
از لب تاقچه, بی آنکه بدانم دادی

قلک حوصله ام پرشده بود از ماندن
بودم آشفته و خسته, تو تکانم دادی

نبض باران نزد از بعد عبورت هربار
توبه من وعده ی این را که بمانم دادی

ردشدی از همه هستی من وقتی که
جاده را پشت سر خویش نشانم دادی


علی مقصودی تکابی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.