با من ِ تنهـــا غریبـــی ، آشنای دیگـــران

با من ِ تنهـــا غریبـــی ، آشنای دیگـــران
کاش من هم لحظه ای بودم به جای دیگران

از همان روزی که دستان مرا کردی رها،
برگ پاییزم کـــه می افتم بـه پای دیگران

در نگــاه مردم دنیا اسیری ساده ام
در خیال خام خود فرمانروای دیگران


عاشقی یکسان اگر با کفر باشد کافرم،
یا خدایم فـــرق دارد با خدای دیگران

زخم های کهنه ام تنها نه از لطف تو است ،
دسترنـــج روزگـــار است و دعـــای دیگــران!


شعر از: سجاد سامانی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.