ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
چشمی به من شب زده انداخت و بگذشت
دینی که به من داشت نپرداخت و بگذشت
در منظر این بت که تراشیده ی عشق است
هر کس به طریقی دل و دین باخت و بگذشت
بیچاره دوچشم منِ درگیر دوابروش
کشته است مرا کشته و نشناخت و بگذشت
چون بیهق آتش زده در بطن تواریخ
با لشکر تاتار به من تاخت و بگذشت
بایک نظر از گوشه ی چشمش به دوچشمم
بر بخت پریشان ، گره انداخت و بگذشت
من مانده ویک حس عجیبی که پس از آن
دلتنگ ترین قافیه را ساخت و بگذشت
- سیدمهدی نژادهاشمی