چشمی به من شب زده انداخت و بگذشت

چشمی به من شب زده انداخت و بگذشت 

دینی که به  من داشت نپرداخت و بگذشت

در منظر این بت که تراشیده ی عشق است 

هر کس به طریقی دل و دین باخت و بگذشت

بیچاره دوچشم منِ درگیر دوابروش 

کشته است مرا کشته و نشناخت و بگذشت

چون بیهق آتش زده در بطن تواریخ 

با لشکر تاتار به من تاخت و بگذشت

بایک نظر از گوشه ی چشمش به دوچشمم 

بر بخت پریشان ، گره انداخت و بگذشت

من مانده ویک حس عجیبی که پس از آن 

دلتنگ ترین قافیه را ساخت و بگذشت


- سیدمهدی نژادهاشمی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.