در سڪوت فریادے ست
ڪه نمی شنویم
و در چشم هاے سرخ شده
دریایی ست ڪه نمی بینیم
و نمی توان قطره اے از آن را چشید !
و فقط سڪوت میماند و
یڪ نقطه
درون دفترے سفید.....
ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
دلم رادیویی است اسقاطی
که هیچ موجی را نمی گیرد
جز موج موهایت.
وحید عمرانی
دلم به بوی تو آغشته است
سپیده دمان
کلمات سرگردان برمی خیزند و
خواب آلوده دهان مرا میجویند
تا از تو سخن بگویم
کجای جهان رفتهای؟
نشانِ قدم هایت
چون دانِ پرندگان
همه سویی ریخته است
باز نمیگردی، میدانم
و شعر
چون گنجشک بخارآلودی
بر بام زمستانی به پاره یخی
بدل خواهد شد...