-
نه چون شمع فراق در یاد یارانم
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:49
نه چون شمع فراق در یاد یارانم اسیر مهر ایام و زمستان و بهارانم دلت را خانهٔ حق کن، توکل کن، یگانه ساغرم باش و بخندان و برویانم فلق را در عمق چشم زیبای یار می بینم از آن پیمانه در جامم بریز و بگردانم طمع از شربت لبهای او گویی شفا هست محقق گر نگردد روزی ام؛حسرت کشانم همه گویند که در دیوان اقبال رفیقی هست که می گفت بی...
-
فصل پیشین بهــار آمـده از نــو
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:49
فصل پیشین بهــار آمـده از نــو یـک دمـی نــو بهـار آمده از نــو بـر گل و بــر درخت و بــر شـاخه غنچه ای بــی قــرار آمــده از نـو لاله هـا سوی هـر طرف رقصان شــاپرک را نــگار آمــده از نــو فصــل روئیــدن زمیــن گشـته آهــوان را خمــار آمــده از نــو فرش سبزی به رخ کشیده دمن چون عروسی به ناز آمده از نو نهر آبی که آب...
-
خانه دلگیر است
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:47
خانه دلگیر است مثل شبهای پر از سوز خزان مثل یک کافهی تنها که در آن خستگی روز دراز شده از چشم نهان خانه بد دلگیر است! چون کسی نیست که در آینهها یا که در خاطرهها چهرهاش با همهی قلب و توان میخندد! در دلم غوغاییست که چرا پر زدن و محو شدن این چنین آسان است؟! چون زمین زندان است؟! یا که بر حسب تصادف به نفس افتادیم؟!...
-
باد بر صورت من من سر به شیشه دارم
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:46
باد بر صورت من من سر به شیشه دارم چاله دست انداخته ماشین را سرم پر درد شد اخ و اخی گفتم و خود را کشیدم بر عقب خاطر شیرین من کم رنگ و کم رنگ تر شد باز اما خودم را غرق رویا کرده ام در خیالم آسمان صورتی و خوش طعم شد اینقدر اسب دوبال را تند تند تر کرده ام سرعت طوفان و مانع ابر های سنگین شد اوج گرفته اینقدر تاختم نزدیک...
-
رفتی و اشک مرا دیدی ولی حالا چرا؟
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:44
رفتی و اشک مرا دیدی ولی حالا چرا؟ شعله بر جانم کشیدی، بیصدا، حالا چرا؟ دل به عشقِ تو سپردم، تا ابد خواندی مرا عهد خود شکستی ز ما،ای بی وفا حالا چرا؟ شوق دیدار تو هر شب جان من را زنده کرد بیخبر رفتی و خاکستر شد دعا، حالا چرا؟ زلف تو شامِ جهان را نورِ جاویدان نمود روشنی رفتی و دل شد مبتلا، حالا چرا؟ عاشقِ چشمت شدم،...
-
چشم پر افسون تو با جان من بیگانه است
شنبه 25 اسفند 1403 12:33
چشم پر افسون تو با جان من بیگانه است آن دو چشم مست تو راز دل دیوانه است جان من انگار با چشمان تو افسون شده بی گمان چشمان تو آغاز یک افسانه است من ننوشیدم از آن چشمان پر شور و شراب بهترین می ، چشم تو اندر خُم میخانه است تو برافروختی به جانم آتشی از جنس غم آتشت بر جان من بوی خوش ریحانه است چشم تو سرمشق هر نقاش عاشق...
-
خیالش
شنبه 25 اسفند 1403 12:32
-
تا کی از سوال پنهان غم و اضطراب دل را
شنبه 25 اسفند 1403 12:31
تا کی از سوال پنهان غم و اضطراب دل را با که از کجا جستن حرف بی جواب دل را جای دم کشیدنم را هر دم اضطراب باشد با کدام پلک ببندم چشم پر ز خواب دل را در ندامت خانهای دل حس مردن هم نمانده تا کجا بهدوش کشانم کوهی از عذاب دل را فصل اندوهی که در من فصل پر بار و گران شد هر دم از خدا بخواهم آخرِ حساب دل را چونکه اوج برف و...
-
احسنت که دل دادی و دل برده ای از من
شنبه 25 اسفند 1403 12:30
احسنت که دل دادی و دل برده ای از من احسنت که جان دادی و جان کنده ای از تن احسنت به نامت که همه حسن و جمال است احسنت که دل کندنم از یار محال است احسنت ، ولی گر روی از دل چه کنم من ؟ ای جان بگو بی تو حیاتم ، چه کند تن ؟! گر حیله کنی جان مرا گیری و رفتی ؟؟ گر راست نباشد که چه گفتی چه نگفتی ؟ احسنت که دل دادن تو راهِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 25 اسفند 1403 12:28
-
شبانه رد شدم از مرزهای تنپوشت
شنبه 25 اسفند 1403 12:27
شبانه رد شدم از مرزهای تنپوشت به من اقامت دائم بده در آغوشت سیاه بخت تر از موی سربهزیر تو باد هرآن کسی که سرش را نهاد بر دوشت شبی ببوس در آیینه طلعت خود را که بیم روز مبادا شود فراموشت زمان خلق تو آهو بریده نافت را دو مرغ عشق اذان گفتهاند در گوشت دلی که میشکنی از کسان حلالت باد به شیشه خونجگرها که میکنی، نوشت!...
-
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
شنبه 25 اسفند 1403 12:26
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید بـر حـال دلِ خـسته بخندد، خوشش آید هر کس که ز سودای جنون بویی دارد از صحبت دیوانه نرَنجد، خوشش آید زنجیر و قفس گرچه بُوَد سخت و گران دیوانه در آن باز بخندد، خوشش آید ما مستِ دل و بادهی عشقیم هنوز دیوانه ز دیوانه نپرسد که چه سود؟ مهدی رضاپور
-
گلوی دستان بزرگ باید گرفت و خورد کرد
شنبه 25 اسفند 1403 12:23
گلوی دستان بزرگ باید گرفت و خورد کرد آتش احترامشان باید بشه از دود سرد فنجان هر میخانهای باید گرفت و سر کشید باید لب پیمانهها را دلربای رود کرد باید که غرشِ عشق، بُرِش کیک را بشکند باید بگویی آفرین وقتی که صبرش میتَنَد شهریار وقف رحمانی
-
قصه شیرین است اما ، سوی ماتم میرود
شنبه 25 اسفند 1403 12:22
قصه شیرین است اما ، سوی ماتم میرود گویم از غم قصه اما ، سخت در غم میرود * هر شبم دنبال رخسارش ، به دریا میروم من ندانستم که او در ، آسمانم میرود * دیده ام از اشک نَه ، از اضطرابش کور شد در سحر ناگاه دیدم ، دیدگانم میرود * دردِ دل بسیار دارم گفتنش ، ما را چه سود؟ دیدم امروز از قضا دردم ! دوایم ! میرود * خیره سر بودم...
-
سر می نهم به پای تو جان می کنم فدای تو
شنبه 25 اسفند 1403 12:20
سر می نهم به پای تو جان می کنم فدای تو دست از جهان کشیده ام تا که رسم به پای تو روی ترا چو دیده دید روی تو شد بلای دل چاره ای نیست دگر مرا تا که کشم بلای تو بی تو غریب غربتم در همه جا و هر زمان گر برسم به پای تو میشوم اشنای تو ای مه مه لقای من عشق تو عشق جان من نغمه سرای عشق توست ایندل بینوای تو چشم امید من برات درشب...
-
من آن زلف سیاه لخت مویت
جمعه 24 اسفند 1403 12:43
من آن زلف سیاه لخت مویت ندم به صد از آن موهای رنگی من آن چشمان آدم کش مشکی ندم به صد از آن چشمان رنگی صدایت هم چو نغمه های بلبل ندم به صد از آن آواز طوطی عجب چهره طنین انداز زیبا ندم به صد از آن طاووس رنگی خلاصه هر چی زیبایی بوده خدا داده شویم مجنون لیلی سیده مریم موسوی فر
-
باشهدا
جمعه 24 اسفند 1403 12:42
شهیدخرازی
-
بخوان نام مرا، بنگر، که عشقت کرده بیمارم
جمعه 24 اسفند 1403 12:41
بخوان نام مرا، بنگر، که عشقت کرده بیمارم شرر افکنده بر جانم، نگاهِ گرم و گیرایت بیا ای ماهِ بیهمتا، بکش بر چهرهام دستی اسیرم کرده در بندِ، کمندِ زلفِ خرمایت هزاران بار میگویم، تو هم دانی یقین دارم که از خاکِ رهِت کمتر، تویی سلطانِ دنیایم ز دردِ دوریات جانا، دلم دریایِ خون گشته نمیدانم چه شد با من، چرا این سان...
-
به نامِ او که جان از غم گداخت،
جمعه 24 اسفند 1403 12:40
به نامِ او که جان از غم گداخت، به یادِ آن که دل از هجرش بتاخت. دلم زِ دردِ دوری، خونِین شده است، چو لاله، از غمِ تو، آتشین شده است. بهار رفت و زِ باغ، گل برفت، به چشمِ من، جهان، یکسر خزان برفت زِ هجرِ تو، دلم، چون شب سیاه است، فراقِ تو، مرا چون زهرِ تباه است. به یادِ تو، چو مجنون، در بیابان، به دنبالت، غریب و سرگردان....
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 24 اسفند 1403 12:39
-
یک روز خوش هست روز دگر غم،
جمعه 24 اسفند 1403 12:38
روزگار ما را پریشان می کند بهر غم هایش گریان می کند گر گریبان مرا کرده چاک. سودای دلم را ،هجران می کند! یک روز خوش هست روز دگر غم، روزهای دگرش تکرار، پشت سر هم در یک لحظه به پلکی،چه طوفان می کند شادی را به غم ،ما را چه حیران می کند آسمان ابری دلم را ،همچو باران می کند عاقبت سیلی زه غم های فراوان می کند. مجید کاظمی زاهد
-
می دانم: جنگ خواهد شد!
جمعه 24 اسفند 1403 12:37
می دانم: جنگ خواهد شد! و در حالیکه تو پای راستت را زیر بغل گرفته ای به خانه باز خواهی گشت! آرمان داوری
-
یک روز..
جمعه 24 اسفند 1403 12:36
یک روز دستاتو به من میدی این انتظار تلخ هم میره شاید گمون کردی پریشونم عشق تو از این قلب من میره ضربان تند قلب غمگینم اون شاهده که بی تو میمیرم یک بار موهامو نوازش کن قلب برای تو غنج میره این دختری که پاک و معصوم هر شب خیالش با تو درگیره من شهرم و بی تو نمیبینم دلواپسم روحم زنجیره از من نپرسیدی که دوستم داری و رفتی...
-
او نمیداند
جمعه 24 اسفند 1403 12:33
او نمیداند او نمیداند من چه اندازه دوستش دارم او نمیداند چگونه در تفکرم جاریست او با آن موهای جوگندمی اصالت رهای صبح است او نیمی از خوشبختی نیست او تمامِ خوشبختیست اما نمیداند، اگر میدانست مرا سخت در آغوش میکشید اگر میدانست مرا در جزیرههای متروک انزوا رها نمیکرد اگر میدانست بخار شیشه را پاک میکرد مرا...
-
آن روز ، حالی نشدم
جمعه 24 اسفند 1403 12:33
آن روز ، حالی نشدم حرفهای نگاهت را _نگار _ وقتی که می رفتی سراسیمه ، از کوچه ی خاطرات سوی دریا بود آن روز برفی رد جا پاهای تو مرا ببخش دیر رسیدم وقتی ، قایق کوچک عشق امواج آبی دریا را می شکافت و من درد جدایی را روی گونه های بارانی ام حس می کردم غریبانه در غروب دلگیر بندر اصغر رضامند
-
غم دیروز گیرد فرصت شادیت ااامروز
پنجشنبه 23 اسفند 1403 12:58
غم دیروز گیرد فرصت شادیت ااامروز طلوع صبح کنون نشود عایدت هرروز خرسند باش زهر فتح وسعودت شایدکه دگر نباشدت چنین مجال پیروز کس جز خود ما نیست ونباشدفکر من وتو غرق شوی غریقت نکند خودغرق بهرمن وتو گرمنتظر دستی.؟ منتظر دست خداباش دستمال نبندد بشری به سرش بهردردمنو تو آآآآتش مزن بر خرمن خلق دگری افتد شعله بر دامنت دربی...
-
یاضامن آهو
پنجشنبه 23 اسفند 1403 12:57
-
ستاره که نه خورشید و ماه هم نه
پنجشنبه 23 اسفند 1403 12:56
ستاره که نه خورشید و ماه هم نه در آسمان دلم آه درامد وای اگر جوانه عشقت در دلم بروید چون گیاه تاریکی شب میرود و مردم ببینند که سحرگاه یک راه درآمد رویایی بس شیرین بود ایوانی پر از گل های شمعدانی ناگاه یک پرتگاه از آب درآمد قابیل برادر کش همچون برادران یوسف در چاه سرانجام بی گناه از آب درآمد فرهاد رحمن زاده دهخوارقانی
-
خوشا روزی که با هم مهربان بودیم
پنجشنبه 23 اسفند 1403 12:55
خوشا روزی که با هم مهربان بودیم مٓثٓل در عاطفه اندر جهان بودیم به عشق و معرفت مهر و وفاداری زبان زد در میان مردمان بودیم ز بخششها و یاریها، دهشها غم گساریها چو خورشیدی به قلب دیگران بودیم خوشا در برف سنگین جداییها به یاد هم به عشق هم جوان بودیم فروغ قاسمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 23 اسفند 1403 12:53