حرف دل من شنیده ای منتظر جواب ماندم
گر سوزم و از عشق ،چو پروانه در این سراب ماندم
از دیده چو اشک ریزم و.در عذاب ماندم
دل خسته ام از فراغ تو به خواب ماندم
نه وصل تو میرسد به من به تاب ماندم
در حسرت لبخند تو ام یا که در این حباب ماندم
عقل نیست به سر دیوانه تر از شراب ماندم
مسرور تو من ،در پی آن صواب ماندم
مسعود موسوی
آخرالامر دلم با تو نشان خواهد شد
آنگه این پیر دلم از تو جوان خواهد شد
شهرْ آشوب کِشی چون همه دل در آشوب
ماهِ رخشان ز رُخت رو به نهان خواهد شد
خوابِ آسوده نیاید همه شب در چشمم
تو که باشی، شبِ چشمت، شبمان خواهد شد
گفتهام: «میکده را بند و برو ای ساقی
چو بیاید همه دل مست ز آن خواهد شد،
زانکه آموختهام رازِ یکی بودن را
جمعِ الوان که سفیدست عیان خواهد شد
دل اگر شد شَهِ تن، دولتِ عشقی میداشت
عاقبت عشقِ همان شاهِ جهان خواهد شد»
مژدهیِ نافه گشایی ز صنم می جویم
چون که این عمر چنان آب روان خواهد شد
چو ز هجرت گُلِ دل همچو خزان پژمردی
غم نخوردم که لقا مُشکفشان خواهد شد
مرغِ عاشق به گُلش نازد و بس ای عاطف
تو چو مرغی که گُلت بالِ روان خواهد شد
مصیب حیدری
منم اینک
لبریز از تنهایی
تمام شوق دیدارم
نگاه گرم و زیبای اهورایی
تو تنها نقطهٔ آرامش جانم
تو تنها واژهٔ اعجاز ایمانم
تو تنها نقطهٔ شیرین و رویایی
سکوتم نه از تسلیم
که تدبیرست
میان بی قراریها
در این دنیای بد پیمان
بدون تو چه غوغایست
منم اینک
لبریز از تنهایی
تمام برکهٔ باران احساسم
بسوی کوی تو جاری
کنارش نغمهٔ گلهای شیدایی
نشان از عشق زیبایی
گذر از این جهان
تا اوج وحدانی
تمام فصلها انگار
خیابانهای نورانیست
ضیافتهای رسیدن
تا جهان کامل باقیست
مرا تاعمر باقیست
پای رفتن ده
برای مرگ شیرینم
مرا با عشق تو کافیست
محمد علی اشراقی
بزرگی بــــه قامت و یـا سال نیست
به قلبی سلیم ست و در قال نیست
تو چون کودکانی کـــــــه بازی کنند
به بازی نمودن کـــــــه اشکال نیست
کلامی چو بی غش بگویی خوشست
چو بر دل نشیند دگر کال نیست
برومند گشتی بــــــــــــــه قامت ولی
خرد همرهی بـــا تــــو افعال نیست
شکایت کنی چون بــــــر افروختی
به حرفی که جز حق به اشکال نیست
چو بستی دلت با کدورت بـــــه بند
طناب محبت تـــو را مـــال نیست
شدی غرّه بــــــــــا نـــــام استاد وای
کمالی نبردی کــــــــه جز قال نیست
توانگر شود هــــر کـــه جوید خصال
بــــه الطاف رحمت تـــرا خال نیست
ترا چون کـــــه نقدی نگردد بــــه فعل
بمانی بـــــه جهلت کـــه اقبال نیست
ز خردی درآ تــــــا رسی بــــر کمال
خرد خفته را صحبت، اجمال نیست
سعادت نجوید حسودی بـــــــه دهر
تــــــو را ای هنرمند اقبال نیست
سعادت کریمی
آسمان ترک خورد،
باران افتاد
در گیسوی زمین.
کوه سر فرود آورد،
چون دانست
بهشت همینجاست.
سیدحسن نبی پور
بهار تازه ای رویید و من غرق زمستانم
ز یلدا رد شدم ، اما کجا ماندم؟ نمیدانم
مسیرم رو به باغی پر گل و سرسبز و زیبا بود
بخود تا آمدم دیدم ، که همپای بیابانم
اسیرم، تشنه لب، ازپا فتاده، نابلد، زخمی
به حکم زنده بودن ، در نفسهایم به زندانم
نه در پا طاقت گامی، نه در سر شور تدبیری
نشسته نقطه نقطه، ماه بر خیسی مژگانم
همین جای خیابان ،رد پای خسته ام گم شد
که در ویرانه های سرد این بن بست، حیرانم
چه آسان دل بدست عشق بسپردم. ندانستم
که دریایی شرارافروز شد بر سینه مهمانم
میان خواب و رویا ها، نشان از عشق میجستم
که دیدم تکه تکه در کف سیلاب و طوفانم
ندانستم بهای عشق را بسیار میخواهند
و من جز قلب و جان چیزی ندارم بین دستانم
عبداله خدابنده
دیگر از چهچههٔ بلبل شیدا خبری نیست
در باغ و چمن از گل و ریحان اثری نیست
آید به سر کوی من از دور نسیمی
جز پیک خزانی به رهش همسفری نیست
افسرده شده نوگل عشقم ز جفایت
با من تو بگو از چه، بر من زارت نظری نیست
آندم که شدی شمع شب افروز رقیبان
شبهای مرا ای بُت زیبا سحری نیست
فروغ قاسمی
پاییزِ سرخ سکوت
برگها میرقصند در تلالوی رنگها
سبز
زرد
طلایی
در آغوشِ باد
سکتهای ترد در طنین هلهله برگها
ترنم باد
نفسِ بیبازگشتِ لحظهها
که اندام جنگل را میخراشد
و درخت در خواب
پوست می اندازد
آرام
آرام
و تنِ خاک
با شالِ پاییزی سراسر نقش
پاییز
شهر را در قاب مینشاند
با نورِ نیمهشب
و زمزمهی خیسِ قدمهای برگ
نقشِ پایانی بر بومِ سرخِ زمان
الا شریفیان
در دلم شوقی از آن لحظهی دیدارِ تو هست
هر نفس بوی بهاری که مرا یارِ تو هست
گلِ مریم که شکوفا شده در باغِ غزل
چشم نازش به هوای لبِ خندانش هست
با تماشای تو،
پاییز دگر معنا نیست، زمستان سرد نیست
هرچه میریزد از این شاخه، به گیسویِ تو هست
تا نفس در دل خستهست، غزلخوانِ تو هست
هر تپش در سینهام شورِ پنهانِ تو هست
من که آرام نمیگیرم و پنهان نشوم
هرچه از من به غزل مانده از آن توهست
علی تعالی مقدم