جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییز

جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییز
از آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز!

برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاش
این منظره را هرگز در عالم رویا نیز

هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز»!

خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟
و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!

تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش
من فلسفه ای دارم یا خالی و یا لبریز


مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز صور تو دمد برخیز

#محمد_علی_بهمنی

من خودم را در آینه‌ی چشم تو خُرد کردم.

من خودم را در آینه‌ی چشم تو خُرد کردم.
آواز پنهانم را، به سکوتِ سنگینِ تو بخشیدم.
آتشی شدم، تا شاید در نگاهت دیده شوم؛
نور شدم، تا مسیر زیرِ قدم‌هایت خاموش نماند.
پلی لرزان شدم، در میانِ ویرانه‌ی قلبم، تا پناهِ چشم‌هایت.
خانه‌ها، زیرِ تنهاییِ من، فرو ریختند.
دیوارها سوختنِ مرا به یاد دارند.
آینه‌ها، اندوهم را به نور سپردند.
رهگذران، صدای شکستنِ مرا در عبورشان شنیدند.
اما تو؛ تنها مخاطبِ این نمایش بودی، که پشتِ دیوارِ غرورت، پشتِ پنجره‌ی سردِ سکوت، سایه‌ی مرا دیدی و صدایِ عشق مرا نشنیدی.
تو، بیش از آنان که مرا خوانده‌اند، کمتر خواندی، و بیش از همه، مچاله‌ام کردی.
تو، افقی دروغین بودی، که نور مرا دید، اما مرا ندید.
تو، سرابی بودی در ویرانه‌ی زندگی‌ام، که مرا از من دور کرد، و همان دوری، مرا دوباره به من رساند.
ابوالفضل پارچه بافی

مدتی است خیال آسوده ام

مدتی است خیال آسوده ام بی قرار و منتظر عابر شوریده حال کوچه های شعر نو شده، می زند پرسه زین سرا و آن سرا بل که این دل کفتر جلد بوم ناز شعر نو شده، در دل آشفته اش خط به خط شعرها را نجوا می کند تا ببیند شعری که شاه بیت شعر نو شده...
مجید فخرائی مقدم

می ترسم

می ترسم

می ترسم پشت این همه صبر نفرت را پنهان کرده باشم..

این همه صبر فقط از امید بر می آید

یا از نفرت..

"فرشیدفرهادی"

دلم می خواست

دلم می خواست 

وقتی می آمدی خواب باشی 

بعد من در چشمهایت نگاه می کردم و خودم را می دیدم 

می خواستم وقتی بیایی 

هوا خوب باشد 

شب اگر بود ماه داشته باشد 

و روز اگر بود ، روزیش هم ، همراه خودش بود 

و آفتابش ناز تابیده بود 

وقتی می آمدی دلم می خواست 

بهار شده باشد 

یا پاییز یا زمستان یا ... 

هر چی ! 

وقتی می آمدی 

دلم میخواست 

بیایی ...


"افشین صالحی"

آخرین قصه ی مگوی منی!

آخرین قصه ی مگوی منی!

مثل آیینه رو به روی منی؛

 

تو همان قدر آرزوی منی،

که منِ بی نوا امید تواَم...

 

| امید صباغ نو |

 

خاطره می آویخت

خاطره می آویخت
_ بر دیوار
_ بر پرده ای که
_ آن سویش نا پیدا .....!

زمان
_ زمانه افسوس های حسرت .......!
حسرتی
_ بی چرا و چراها ......!

ما نا نوشته
_ مشق میکنیم
_ تکرار
_ گونه های فرسوده را .
آواز می خوانیم
_ بدون کلام .
حاضریم
_ بدون حضور .
دلخوشیم
_ که یاد را
_ یادگاری
یادگاری را
_ بر دیوار می آویزیم .

ما زنده ایم
_ بدون حضور
بر لابلای دیوار ......!

و من اینجا در نقطه ای از یک پرگار شکسته نشسته ام و امید می بافم. به من چه که زمین در حال فرو ریختن است. من میان زمین و آسمان پابرجا خواهم ماند. نه من به دانه های پست خاک چنگ نخواهم زد. پشتیبان من در من است. و من جایی که نامش را مکان نمی توان گذاشت با کسی که نمی توان گفت انسان است لحظه های بی زمان را خواهم رقصید. و خواهم خندید به جاذبه ی زمین که من برای پرواز نیازی به بال ندارم. پرواز خود منم.
سحر غفوریان

تو ازچه دانی؟

تو ازچه دانی؟
تو با چه بینی؟
تو ازچه خوانی؟
رابطه بین تعداد شن سواحل مدیترانه با طول بال شاپرک؟

عشــــقت شوخــــی زیبایی بود که با قلــــــب من کردی

عشــــقت شوخــــی زیبایی بود که با قلــــــب من کردی
زیبــا بـــــود امّا شوخی بــــود
حالا تو بی تقصیری تمام این تنهایی تاوان اشتباه خود من است