من در انتظارِ لحظه لحظه باتو بودنم
به سانِ قطره
چون رها شود
به انتظارِ رودِ جاریم
به انتظارِ موج ها
به انتظارِ ساحلِ نیاز ها
به هر طرف که رو کنم
به هر کجا که سر کشم
تورا
به نقش می زنم
تو را
که اوجِ هر نگاه می شوی
تورا
که بی نهایتی
به هر شکفتنی
طراوتی
تورا
به انتظارِ دیدنم
به سانِ یک پرنده
چون رها شود
رها شوم
ز قید ها
ز بند ها
درآسمانِ عشقِ تو
چنان خیال می شوم
که خود
زِ یاد می برم
به اوج
می رسم
به ساحلِ نیاز می رسم
تو می شوم
زِ شوقِ دیدنت
شراره می شوم
به آتش اندرم
اگر که سوزدم
ز خاکِ داغِ خود
دوباره زنده می شوم
زِ سایه می رهم
دو باره زاده می شوم
به نور هر ستاره ای
تورا به نقش می زنم
نگار می شوی
زِ هر ستاره ای
مرا نگاه می شوی
به پرده یک طلوعِ تازه می دهی
سحر رسیده پشتِ در
بیا ، بیا
که من
به انتظارِ لحظه لحظه باتو بودنم
جمشید أحیا
های و های
هوی و هوی
نعره ی سپید موی،
پیر باد
سیلی پیاپی،
هبه میکند،
بر رُخَش
عاریان شاخساران.
سپیدِ سهمگین!
ای کفندوزِ رؤیاهای فراموش!
بر پیشانیِ یخزده ی پنجرهها،
نقشِ گناه میکشی!
و مَثَلهای مُردهی برف
بر لبِ بام ها میخوانی…
خون کهن زمین،
بهمن
به یاد آر،
که در خواب سنگین متقیان،
چه زهرها نمی خیزد؟
و در پناه پوشینه ی سفیدت،
با خوش خیالی
و حتی
آسودگی خیال
کَپَکْ گونِ نقره ای!
بر وجدان آرام شان می دود،
غفلتی شیرین و هراس آور،
رخوت گون،
کرختی شهدآگین گناهی سنگین.
ولی...
فردا،
با اولین نفس گرم خورشید،
این پرده خواهد گریست،
و شهر،
بار دیگر،
با چهره ای خیس و عریان
بر خواهد خاست...
مهدی مصری زاده
یار اگر نظر کند از دل من گذر کند
غنچه لب چو بشکفد شب چو اگر گذر کند
درد اگر به سر رسد ناجی دل به در رسد
ره چو اگر به سر رسد مقصد من نظر رسد
مرحم دل اثر کند ماه اگر عیان شود
درد دلم نهان شود کوچه به کوچه کو به کو
چهره به چهره رو به رو راز دلم عیان کنم
سازو دفی و عیان کنم رقص اگر توان کنم
دعوت اینو ان کنم شادی خود نشان کنم
دست به اسمان کنم شوق دلم عیان کنم
فاطمه جهاندیده
غزل غزل نام تو را شَرر شَرر دام تو را
نوش کنم فغان فغان آن می در جام تو را
قدم قدم کنار تو راه روم نفس نفس
شاد شوم شاد کنم خنده ی در گام تو را
شَرر شَرر شور شوم نفس نفس جور شوم
کام به کام لب تو بنده خوشنام تو را
جوش شوم جوش شوم با تو در آغوش شوم
بوش کنم بوش کنم آن گل در کام تو را
می بزنم ز ساغرت کِر بزنم ز باورت
رقص کنم بیاد تو در مه بهرام تو را
چشم به راه تن تو روی به روی دل تو
جور شوم به بوی تو جَلدیِ هر بام تو را
جور وفادار تویی وصله ی دیدار تویی
هجمه ی هر جام تویی پخته هر خام تو را
شعر درافشان تویی نغمه ی بر جان تویی
نعره ی مستانه ی من گوهر دُرّنام تو را
امیر درافشان
ای بانوی ماهتابهای زخمی!
شکوهِ بدنت را با دستانِ کورِ شب تقسیم مکن.
من با زمزمهی امواج
به ساحلِ وجودت پناه آوردهام.
بگذار دهانم کشتیای باشد
بر دریایِ شورِ نافِ تو.
در این سفرِ بیبازگشت،
هر بوسه جزیرهای ناشناخته است
و هر آغوش، آسمانی است
که ستارگانش از نفسهای ما زاده میشوند.
حسین گودرزی
عادت قشنگیست یادمعشوق خیالـی گاهی
عشقبازی ها با مهمان ناخوانده هر از گاهی
کزین دیوانه بازی ها در ایوان عقل و دل
از طوفان دلتنگی به ساحل میرسم گاهی
امیرعلی مهدی پور
نقشه می گفت برو تا تل خاک.
رگه هایی دیدم .از احساس .
قلعه ای بود میان دل تنگ.
نقشه ام سبز و مشجر شده بود.
وکمی دور تر از شرجی ذهن قطره ای بود که بر خاک افتاد
ساز کرنا زدم از خاطر جنگ.
ملتهب بود زمان.
در نفوذ ژئو رادار به آن قلعه روح و دل تنگ
دیدمش خفته چو یک دیو سپید در نت ضرب آهنگ.
زیر سر بنهاده گوهری داغ تر از آتش عشق
گرم و تابان چو خورونگ
بشنو ای همسفر خاک غریب.
گنج تو معجزه یافتن معدن ادراک خود است.
طالع دیدار
شادی...
همچون ماهی کوچکیست
که پس از ساعتها انتظار،
پس از نشستنِ بیصدا بر لبِ آب،
سرانجام قلاب را میبلعد.
تو با قلبی لرزان و دستانی پُر امید،
او را بالا میکشی،
از دلِ تاریکیِ آب
به روشنایِ آفتاب...
و درست همان لحظه که
میخواهی در آغوشش بگیری،
همینکه لمسش میکنی، حسش میکنی،
یکباره تقلا میکند
از لای انگشتانت لیز میخورد،
قطرهای آب به صورتت میپاشد،
و پیش از آنکه بفهمی چه شد،
خود را میرهاند
و در چشم برهمزدنی،
در ژرفایِ آبیِ دریا گم میشود...
نه آنقدر نزدیک که مال تو باشد،
نه آنقدر دور که فراموشش کنی.
آنچه برایت میماند:
ردّ خنکِ قطرهایست روی گونهات،
ردّی خیس بر دستانت،
و حسرتی نمناک در جانت...
میثم علی شاه
...فصل شکار.....
تو را با اینهمه ددها چکار است
تو را فصل شکار، اشکار است
چو گم کردی رهت بر دل نظر کن
که دل محمل گه زیبای یار است
....ادم شدن....
دلا با ما دمی با ما دمی باش
دلا خرد و خرابم چو ادمی باش
ز شهر ناکسان و بی کسان گم
دلا ادم شدی با من یکی باش
... تک نگین.....
دلم سنگ سیاه و خشم گین است
دلم ایینه جام اب گین است
برای من کمی هم من باش
چو چشمم در قدومت تک نگین است
.... دوای مسکینان.....
حریم بی حریمان را حریمی
حلیم بی حلیمان را حلیمی
سحر همچون خزان با باد بر ساز
که مسکینان را دوایی و حکیمی
.....علی اصغر.......
برای سروران من سرور اوردم
برای جمله سر مستان علی اکبر اوردم
برای گل عذاران من گل رعنا
برای ثبت در عالم علی اصغر اوردم
سیاوش دریابار