لحظه ای که دستت را گذاشتی بر شانهی جهان
و تپش زمین برای اندکی بهخاطر تو آرام شد
مرز میان بودن و نبودن فرو ریخت
و هستی برای لحظهای کوتاه خود را از نگاه تو فهمید
جاودانگی ، یادگار فهم جهان از خویش است
در حضور انسانی که میبیند
الهام رضایی خلیق
رفتی و دگر حسرت گفتار ندارم
در سینه دلی خسته و بیدار ندارم
چون شمع سحر سوختم و هیچ نگفتی
من با غم شب ماندم و دیدار ندارم
بر خاکِ دلم بذرِ وفا کاشتی اما
دیدی که در این مزرعهام بار ندارم
در خلوت خود با غمِ تو شعر نوشتم
جز واژهی اندوه، به گفتار ندارم
از شاخه جدا ماندهام، ای بادِ مسافر
جز یاد تو من ،در سرم افکار ندارم
رفتی و پس از رفتنِ تو، خسته و خاموش
شوقی به غزل، زمزمه، اشعار ندارم
دیدم که دگر رغبتِ دیدار ندارم
گفتم به خدا، طاقتِ آزار ندارم
هر کس گذری کرد به این خانهی خاموش
فهمید که من فرصتِ انکار ندارم
پایانِ من و عشق تو این است، عزیزم:
من رفتم و دیگر سرِ پیکار ندارم
هدیه مرادی
ایینه ای و نگاه جهان مبتلای توست
جنگ جهانی است و علی مقتدای توست
اری عصا به دست تو تنها بهانه است
وقتی دعای موسی عمران برای توست
(موسا خوانده نشود.)
اینک عصا بیفکن از بیم حرمله مگریز
هرجا که یاد حسین بود کربلای توست
ترسیده اند صدای حقیقت بلند شود
ان روز صدای خدا هم صدای توست
اسماء عالمین همه در دست حیدراست
قلب تلاویو و موشک خیبر بهای توست
حالا که دست به تهدید ونیرنگ میزنند
تبدیل شهرکان به گور جهانی سزای توست
فرعون که غرق عزت نیل است بی دریغ
نابودی تمامی صهیون صفای توست
هارون علم گرفته و سرباز حیدر است
رقصی چنین میانه ی میدان بقای توست
محمدرضاعزیزیه
در آغازم، ولی پایان، نمیفهمد کجایم
میان لحظهها گم شد که خود را کی سرایم
زمان از من گذر کرد و من از او جا نماندم
ولی در هیچجا هرگز نگفتم ماجرایم
نه در فردا، نه در دیروز، نه اکنون، که شاید
خودم را آفریدم، آنزمان بیکدخدایم
منم آری، منم نه! اینکه هستم یا نباشم
سؤال است و جوابش نیست جز وهمِ صدایم
اگر بودن گناه است و نبودن هم مجازات
پس ای داور! بگو من در کدامین ماجرایم؟
در آغازم، ولی پایان، نمیفهمد کجایم
و من هر لحظهام رد میشود از ماورایم
عذرا هندالی
صدای پای نفسم را شنیدم
مهار آن به یک لحظه کشیدم
تن صد پاره دادم بر سلیمان
کبوتر گشتم و از جا پریدم
زمستان رفت و اکنون در بهارم
نبودم خود اگر سختی ندیدم
به قد قامت چو سرو باغ هستی
برای او شکستم یا خمیدم
خود خویشم چو از پیله درآمد
برای دیدنش با سر دویدم
به باغ دنیوی صد خوشه چین را
گل بارانی فصل امیدم
همه دنیا فریب و دام و دانه
به یمن معرفت از آن رمیدم
بهارم او، سرودم او، همه او
اگر من او شود نقل و نبیدم
به دامن پاکی و عشق و عطوفت
برای ساز دنیا یک نویدم
فروغ قاسمی
نوای سه تارم از گوشه چشم یار می آید
که دیدارش به جانم جان دوباره می آید
چشمانش تارهای مرده را می جنباند
ابرویش با آهنگ اسرار می آید
چو بر ساز دلم می نوازد این چشم یار
هر پرده هزاران آوایی آشکار می آید
صدایت بهاری به همراه دارد
گویی از آن بهار بوی بهشتی می آید
اگه خورشید محو تنت شود حیرت ندارد
که نور همیشگی از سینه ات تو می آید
حسن کریمیان
غم اگرچه رخنه کرده بر تمام پیکرم
با مرور خاطراتت ، گاه قدری بهترم!
مغز من میدانِمین و سینهام سرگرم جنگ
اسبها مشغول پیکارند امشب در سرم !
مثل دُرنا من به شوقت آسمانپیما شدم
ردّ صدها تیرِ بَرنو مانده بر بال و پرم
زنده ماندم با امیدِ از دوباره دیدنت
«زندگی» یعنی تو باشی بیتوقف در برم
«اسم تو رنگینکمان پاشیده بر دنیای من!»
شاهد این ادّعا شد بیتبیت دفترم
من کجا و این غزل های پر آرایه کجا
لطف چشمان تو بوده اینکه اکنون شاعرم
سرخی کبریت لب هایت کشیدی بر لبم
جنگلی بودم که حالا از تبت شعله ورم!
سینا عباسی
تا نفس هست بگیر احوال گرم و صفا
دسته های گل بر خفته چه دردی دوا
تا که هست لبخندی بزن بر لب و گونه ها
غم بر رخسار و بی جان چه دردی دوا
در گذر مهمان خاک و این جایگاه سرا
مسجد و یاسین و تلقین چه دردی دوا
در کلبه ای روزگار به سر عمری بی ریا
سنگ گران بها بر خاک چه دردی دوا
در دنیایی که بهار و خزان بُوَد هویدا
جامه مشکی و بر سینه کوفتن چه دردی دوا
آن که سر بر دین و در عالم آتش و خون به پا
از آن دعا و نیایش و سجاده چه دردی دوا
تیمور چقامیرزایی