گاهی درون من کودکی ست

گاهی درون من کودکی ست
که می خواهد
کُنج دِنج یک دیوار
را پیدا کند
پشت به همهٔ دیدنی های
درون اتاق
بی اعتنا به آنچه هست
دو دستش را رو چشمانش
بگذارد
همان کُنج دِنج تاریک
ساعتی بِگریَد


سمیرااسدی زاده

عشق، پژواکِ صدای قلبی‌ست

عشق،
پژواکِ صدای قلبی‌ست
که در سکوتِ لبخند می‌رقصد،
لحظه‌ای بی‌صدا،
اما با تمامِ هستی، برای تو.

سیدحسن نبی پور

کاش می شد در محراب دو چشمانت نماز ادا کنم

کاش می شد در محراب دو چشمانت نماز ادا کنم
ورد و تسبیح و ذکر و سجاده در دستانت جا کنم
کاش می شد این قصه ی سر بسته ی دل را
سر فصل و سرآغاز همه ی گفتگو ها کنم
کاش می شد نگاهی به رویم می انداختی
تا کلبه ی تاریک دل را روشن از چراغها کنم
کاش می شد جرعه ای از می به کامم می ریختی
تا سرمست شوم و بهر وجودت دعاها کنم
کاش می شد در دفتر عشق بی وفایی را نمی انگاشتی

تا در طلب عشقت خواهش و تمناها کنم
کاش می شد در دفتر شعرم غزلی از عشق می خواندی
تا تقدیر از لیلی و مجنون و ویس و رامین ها کنم
کاش می شد شعله ای زد بر سردی نگاهت
تا از زمستان رخت بر بندم و تماشای بهارها کنم

احمد پویان فر

در این شب تاریک ؛ دلم یاد تو را کرد

در این شب تاریک ؛ دلم یاد تو را کرد
ازشدت گریه ؛ لبم ناله هوا کرد
رفتی و گذشتی ؛ تو از این من عاشق
لعنت به منی که ؛ تو را عشق صدا کرد
بهتر که ندیدی ؛ فراقت جگرم سوخت
این بغض کشنده ؛ دل از سینه جدا کرد
آن چشم سیاهت ؛ گرفت شیره ی جانم
بنگر که طلسمت ؛ چه بر این دل ما کرد

در دوزخ یزدان ؛ بسوزی تو الهی
بس قلب کثیفت ؛ خیانت و جفا کرد

وحید مشرقی

شب است،

شب است،
باید رفت...
رختخوابم خالی‌ست از
آغوشِ شب.

سیدحسن نبی پور

.

شب است،
باید رفت...
رختخواب م
دلتنگِ آغوشِ شب‌های
توست.


سیدحسن نبی پور

**صبحت بخیر،

**صبحت بخیر،
جانِ بی‌بدیلِ من...
شاعر بی قرار چشمانت
صبح هایش را
با واژگان تنیده شده در ناز نگاهت
ای شعرترین .....
بخیر می کند


حسین گودرزی

کوچه های خاک اندود

کوچه های خاک اندود
بوی نخل های خرمای بُرنی
سکوت سایه ی دیوار
چشمهایی کهربایی
زبانی پر از عشق
قلبی مملو از دریا و کویر
بوی ساحل و تو
برای نگاشتن از تو
تمثیل هیف را برای شوق دیدارت
ضیف را میان گرمای ساحل
قامت کیف را در امتداد سیف
و تو
همان قهوه ی تلخی میان خواب شبانه ام


مرتضی دوره گرد

آبی آن آسمان، سرشار غم‌های نهان

آبی آن آسمان، سرشار غم‌های نهان
زیر چشمان ستاره، آه پنهانی چرا؟

دست تقدیر از ازل، افروخت شام شبنمی
می‌زند در دل چراغ، این شعله‌افشانی چرا؟


دوش دیدم در چمن، آوای عشقی بی‌قرار
جان فدای نغمه شد، جانا پریشانی چرا؟

سرو آزاده به باغی، غرقه در اسرار نور
خسته از رنج جفا، ای دل، پشیمانی چرا؟

ساقی آمد باده در کف، ساغری بر دوش باد
مست در کوی تو گشتند، این جفاکاری چرا؟

ابر رحمت می‌چکد بر خاک ما با مهر دوست
باز می‌لرزد دل ما، سوز پنهانی چرا؟

صبح امیدم شکفت از چهره‌ی مهر و وفا
در دل شب‌های حسرت، آه پنهانی چرا؟

عشق را بر دار کردند اهل مکر و ناسپاس
هر چه پرسیدم ز دل، گفتش پشیمانی چرا؟

باد مشرق می‌رساند نامه‌ای از یار دور
راز سر بسته بگو، ای شمع، پنهانی چرا؟


گفت لسان‌الحال شب، شرح غم‌های نهان
هاتف آمد از فلک: ای دل، پریشانی چرا؟

حافظ کریمی