از کجا آمده ایم ؟

از کجا آمده ایم ؟
خاطرمان نیست...
که بودیم؟
نمی‌دانیم
گویی ناممان را...
پیش از ما دفن کردند

از چه سخن می‌گویی؟
سایبانِ جورَت کیست؟
ما در جستجویِ منطقِ کیفرت
تو گریزانی از تأمل بر کردار خود
ما حتی نمی‌دانیم چه بنامیم...
تبعیدیانِ دین را
تو سیرابی از جام خون‌های ریخته...
بر شعله ی جهلِ یقین

ما با آه دیده شمعی می‌افروزیم
تا کسی گم نکند امید را...
در تاریکی عیانِ پایان تو
تو اما با نیشخند تلخت...
از سرمای آن به خود پیچیده‌ای

رخسارمان را ببین...
همه دود زده و از یاد خود رفته
از غلطیدن در هیزم این سوگنامه‌

مانده‌ایم ...
چگونه نیستی مان را پرده بکشیم؟
از بیگانگی با خود ضجه بکشیم؟
ما را دیگر میل نفرت نیست
بگو چطور از قفسِ دوزخت...
پرندگانِ باخته بال را...
ذوق پروازی دوباره ببخشیم؟

برای پی بردن به غایتِ هستی...
ما را نیست مجالی
بگو چگونه خاطراتِ دورمان را...
جانی دوباره ببخشیم؟

ما را با خویشتنِ خویشمان...
غریبه ساخته ای
بله، تو صدای بیدارمان را...
با حریق خودکامگی ات...
خفه کرده‌ای
ما را به ستوه آورده‌ای...
بر برزخِ دین خود
آرزوهامان که هیچ...
حیثیتمان را هم...
روانه سیلِ عقیده خود کرده‌ای

بگو چگونه این گمگشتگی* را...
از مرگ بازشناسیم؟
بقایِ سردمان را...
با زخم‌های دیگری همراه سازیم؟

درد، چیست این واژه؟
برایمان از معنا تهی گشته
نهادمان را فرسوده و...
ما را با تصویرمان ناآشنا کرده‌ای
آخر ای سفاکِ مجنون...
تو...
تصویر را برایمان بی‌معنا کرده‌ای

دیگر فهم این درماندگی بیهوده است
تو مردگانی را سپر بلای خود کرده‌ای
نه تنها انسان...
انسانیت را قربانی آیین خود کرده‌ای

سرنوشت...
چند صباحی ست که بر ساحلش...
از نفس افتاده ایم
اما چرا ما سمبلِ تباهی شویم؟
بیاییم آوازِ آزادی شویم
آه...
چه پندار محالی...
شاید عاقبت باد بوزد... اما
هوایمان را خنک نخواهد کرد
اصلاًهیچ خدایی دیگر...
این حیوان را انسان نتوان کرد


شیرین هوشنگی

دیدی که چگونه رها شدم

دیدی که چگونه رها شدم
از بُغضِ پنهانِ توقّع؟

چسبید دست‌هایم
به ترنّمِ دست‌هایت
به زیباترین نوازشِ دنیا

بلورِ اشک‌هایم
روی صورت خاکستری‌ام
پایین نمی‌آید؛

تو آمدی
بلور جاری شد
روزهای روشن در پیش است

طیبه ایرانیان

مرا با خود ببر ؛ دریا

مرا با خود ببر ؛ دریا
من از ساحل دلگیرم
ببین یارم کنارم نیست
من از این درد می میرم
مرا با موج همراه کن
ببر تا شهر رؤیاها
که عشق و عاشقی جرم نیست
اگر معشوق بوسیدی
گناه در چشم مردم نیست
مرا این صخره ها کشتند
من از بیهودگی سیرم
اسیر غربت خاکم
در این شن زار می میرم


وحید مشرقی

یاد تو، بارانی‌ست در کویرم

یاد تو، بارانی‌ست در کویرم
که بی‌صدا
روی ترک‌های دلم می‌چکد.
حنجره‌ام، تشنه‌ی نام تو،
آفتاب را می‌مکد
تا طعم لبانت را
به یاد آورد.
تو،
دریای نرمی در خیال،

که هر شب
با تنِ بی‌پناهِ اشتیاق
در تو گم می‌شوم.
پوستم،
بر پوستِ تو می‌لغزد
چون آهی کش‌دار در شب.
و لرزشم،
در آغوشت،
تبِ سال‌های بی‌تو بودن است.

سیدحسن نبی پور

شعر از زخم میاد

شعر
از زخم میاد
نه از قافیه
و عشق
از صبری
که هیچ لیلایی
نفهمید.


سیدحسن نبی پور

مژده بر دل می دهم تا بنگرم یارم به خواب

مژده بر دل می دهم تا بنگرم یارم به خواب
تشنه ام اندر عطش چون چشمه می بینم سراب
گر چه یک دم وصل او جان را محیا میکند
صد غزل میبوسمش آن لحظه از روی شتاب
تاب این عزلت نشینی کس ندارد همچو من
چون به رویا مستم و یادش برایم چون شراب


مهدی مشرقی

دوستت دارم

دوستت دارم
حتی وقتی که باد،
سخنرانِ بی‌ملاحظه ی این فصل،
همه ی نامه‌های عاشقانه ی ما را
با خود می‌برد
به سمتی ناشناس.


حسین گودرزی

تو از برای دلم ، جان و هم جهان شده ای

تو از برای دلم ، جان و هم جهان شده ای
برای عمر و دوامم ، همی امان شده ای

درخت پیر شدم تا تو قد برافروزی
بهانه ای تو برای قد_ چون کمان شده ای

منم سبوی شکسته ، تو جام پر زشراب
کنون تو باده بدست ساغران شده ای


گر از زمان جوانی عبور کرده دلم
ولی خوشم که تو ، نوبر_ جهان شده ای

درخت خشک شده ام چو فصل پاییزان
ولی تو شاخه نهالی به بوستان شده ای

چراغ این شب_ عمرم  ،  رسیده بر سحران
بیا که نوبت_ نوری به صبحدمان شده ای

گران خریدم و ارزان فروختم عمرم
از این تجارت_عمرم ، بهره ای کلان شده ای


کنار باد زروی تو شر و بدخواهان
که ذکر خیر دعایم ، به هر زمان شده ای

علی اصغر متقیان

تمامِ شهر با رگ‌های باریکِ کوچه‌هایش

تمامِ شهر
با رگ‌های باریکِ کوچه‌هایش
زیرِ ترنمِ بارانِ پاییز
منتظرِ آمدنِ توست...

عطرِ اقاقیاها
بر پرچینِ دیوارِ کوچه
با رایحهٔ دل‌انگیزِ بارانِ صبحگاهی
درمی‌آمیزد
و طعمِ انتظار را
شیرین‌تر می‌کند.

و من
بر رویِ روف‌گاردنِ رز میلو
چترم را بسته می‌گذارم
تا باران
صورتم را ببوسد
پیش از آنکه تو برسی...

شاید که باد
پیامِ ترنّمِ قطرات را
پیش از من به گوشت برساند
که ای عشق
شهر بی‌تو
تنها مجموعه‌ای است از نقشه‌های قدیمی
و کوچه‌هایی که مسیر خود را گم کرده‌اند!

اما تو می‌رسی
همان‌گونه که همیشه
با موهایی آشفته از باد
و چشمانی که آسمانِ شهر را
از ابرهای غربت می‌شویند...
و من
چترم را این نمادِ بیمِ باران
برای همیشه
از پنجره به پایین می‌اندازم
تا باران
پیکره‌ات را
در آغوشِ بی‌منتهایش بگیرد
و ما
شهر را از نو بخوانیم
با کوچه‌هایی که نامشان را
بر لب‌های تو می‌یابیم...

اهورا آبانی