آه تصدیق کننده روزگارم
تصور زیبایت
تصدیقی جاودانه است...
تو استدلالی عمیقی
از وجود پر تصورم
تو تعریفی
تعریفی دلچسب
از منطق احساسات من
مفاهیم زیادی وجود دارد
اما تو....
تنها مفهوم تک مصداقی
من هستی
که با هیچ استدلالی به آن نمی رسی
تو در زبان
خارج و ذهن
همه جا چون دلالتی بر وجود منی
رابطه من با تمام مصادیق جهان
جز تو تباین است
و تو را میتوان به هر شکلی توصیف کرد
تو زیبا ترین
تمثیل روزگاری.
زهرا کردستانی
پیچیده شد اوضاع من از بس که پیچیدی مرا
ای کاش مثل پرتقال از شاخه می چیدی مرا
..
دامت چه خوش گسترده ای هی دانه پاشیدی ورا
کردی اسیر خود مرا آزاد کن این بنده را
..
امروز و فردا می کنی با وعده های پوچ خود
شک کرده ام بر کار تو آشفته بینم سرسرا
..
ساعت به ساعت منتظر تا در گشایی لحظه ای
پنهان نشو از چشم من ای جان من از در درا
..
سرگیجه بگرفته دلم بیهوده دورم میزنی
بر حال من خود واقفی آهسته میخندی چرا
..
عبدالنبی اکبری
ایستاده در طوفان،
روز به روز، زیباتر میشوی،
نه از جنسِ آرامشِ بیدغدغه،
بلکه از جنسِ شکفتنِ گلی،
که سر از سنگ برآورده است.
همان لجاجتِ شیرین، همان سرسختیِ زیبا،
در رگهای تو، ظرافتی میتَنَد،
که مردان را به زانو درمیآورد.
در عین حال، دلت کاغذِ نازکیست،
شکنندهتر از شیشه در برابرِ عشق،
و اینجاست که من، عاشقِ تضادِ نابِ توام؛
عاشقِ آنکه:
سختکوشیِ تو، معنایِ زیباییِ محض است، و لطافتِ دلت، پاداشِ سختیهایت.
سامر حمیدی
مانده دو چشمان ترم یکسره آه! پشت در
قاصد خوش خبر مگر، از تو بیاورد خبر
ای همه ی وجودمن بسته به یک نگاه تو!
بیا که در هوای تو هوش نمانده ام به سر
هرچه که سعی می کنم بگوش دل نمیرود
قرار رفته از دلم، صبر نمی کند دگر
بیا که باز می شود، با تو گره زکار دل
با تو شکوفه می رسد، ترانه می دهد ثمر
ز بس که ناله می کنم، نای نمانده در تنم
بیا و بی خبر مرا، زین شب بی سحر ببر
باغِ نگاه تو اگر، گل بکند به بوم و بر
به خنده باز می شود، لبان غنچه در سحر
بیا و زود باز کن، تواین دری که بسته اند
به روی خسته ی منوبه روی ساکنان شهر
علی ناصری
غصههای روزگار
از من
قصهها ساخته است
شب نشینِ واژههایی
که سرانجامی ندارند
شاعری
که همه شب
بذر امید به دل میکارد
روزها گندم حسرت
درو میکند از باغچهی
رسوایی...
درد
این ویرانگر انسانها
زنجیرِ پیوندِ
من و روحی است
که مدتهای طولانی
با هم در نبردی بی برنده
زخمهامان را فقط
تکثیر کردیم
و صبر
تنها چاره
هر چند
به اجبار ولی بی بهره...
حکایت من از دردیست
که رنج را
همچون گنج
در سینهی ویران
سالهاست
پنهان دارد
و با لبخندِ تلخی
روی لبهایی کبود
زندگی و زنده بودن را
معنا میکند...!!
مهدی بابایی راد
زن چشم به راه تا مرد نقشی فزود
تا آفتاب امید بر دلش پرتو کند
زن تمنا داشت با او یکسو شود
در خفا نامش به زن پیوند خورد
نقش خوشبختی بر جانش نمود
در پی اش راهی به سوی قله بود
زن نمی ترسید ز هجران مرد شب
این تب با وصالش تسکین بُود
گر وجودش در تشویش منفعل شود
تا سحر چشمانش از زندگی سیر بود
منوچهر فتیان پور
من احساساتی ام
اما
همیشه منطقی تصمیم میگیرم
منطقِ من ، قلبِ من است
من منطقی ام !
نرگس_امین_فر
تو را میبینم و در دلم،
حال و هوای عاشقانه میپیچد.
میان عشق و ذوق و ترس در سینهام،
حال و هوای عاشقانه میپیچید.
اگرچه خود را از تو دور میکنم اما،
هنوزم تو را یار عاشقانه میبینم.
در چشمان تو، آیینهای از رویاست،
که قلبم را به سوی نور میخیزد.
نسیم از گیسوانت بوی گل آورده،
و در هر تار مویت، یک شعر میریزد.
اگرچه راه من در سایهها گم شد،
تو را در روشنای عشق مییابم.
چو بارانی بر کویر خشک جانم، تو
که در دلسنگ، گلهای نو میروید.
صدایت، نغمهای در گوش جانم شد،
که هر آهنگ آن، وصله و پیوند جانم شد.
بمان با من، که بیتو شب پریشان است،
و با تو، صبحها رنگینتر از خواب است.
امیر حسین میهن
روزی که تو را دیدم
نه… خودم نبودم.
تمامِ شعرهایم
آویزهٔ نگاهت شد.
چه زیبا…
میسرودم!
و روزی که رفتی
شعرهایم، اعتبار شد.
رویِ قلبم سنگینی میکنند.
و من، هر روز، یکبار…
برای تو:
تلخ مانندِ قهوهٔ نیمروزی
طیبه ایرانیان