عشقم...
صبح آمده و نام تو
مثل خورشید
روی لبهای من نشسته است
بیدار شو عشقِ من!
در نوازش نگاهت
روز تازهای متولد میشود
و من، با نفسهایت نفس میکشم
عشق جانم
هر صبح،
لبخند تو
معجزهی آرامش دنیاست
چه خوشبختم که
هر طلوع
عاشقانهترین سلام دنیا
را فقط برای تو میگویم:
صبح بخیر ملکهی قلبم،
من تا همیشه
برای چشمهایت زندگی میکنم...
علی یوسفی
ای تصویر کشید بر بوم دل من
ای قاصدک خوش خبر دل من
ای فانوس در تاریکی دل من
ای ساحل طوفان زده دل من
ای قشنگترین افق دیده دل من
ای شکوفه در زمستان دل من
ای بلبل خوش آواز دل من
ای نغمه سر داده از بهر بهار
ای جام شراب در سرنه ناب
ای پرنده پر کشیده بر مسیر باد
ای افشان گشته موهایت در مسیر باد
ای آرامش زیبا مرا فرو برده در خواب
فرخنده گشت دیده ام در خواب
در جستجویت بیدار گشتم ز خواب
تورا دیدم در نگاهم آسوده گشت خیال
وحید خرمی فر
بعضی آدمها
نه شبیه رهگذراناند
و نه شبیه سایههایی که میآیند و میروند.
آنها
بیهیچ ادعایی
از لابهلای خستگیات میگذرند
و جایی در تو مینشینند
که حتی دل هم به آن دسترسی ندارد.
آنجا، در ژرفای جان
که نه فراموشی به آن میرسد
و نه گذر زمان.
این آدمها
مثل نسیماند،
مثل باراناند،
مثل دعایی که بیصدا از لبهای مادرت
به آسمان میرود...
نه در دل،
که در جان مینشینند،
و جان را از تنهایی نجات میدهند.
منو چهر برون
گاهی...
یک صبح ساده
میتواند حالِ جهان را عوض کند.
مثلاً وقتی نور،
از لای پردهای نیمه باز
میریزد روی صورتت
و حس میکنی
روز،
تو را از نو انتخاب کرده.
گاهی،
بوی نان تازه
صدای جوش آمدن چای
و خندهای که خودش هم نمیداند چرا آمده
میشود تمامِ بهانهی زنده بودن...
ما فکر میکنیم
خوشبختی
اتفاقی بزرگ است
در حالی که
شاید همان گنجشکیست
که آمده لبِ پنجره بنشیند
و تو...
حواست به او باشد.
راستش را بخواهی
زندگی،
همین لحظههای بیدلیلِ خوب است
همین دیدنِ یک دوست قدیمی
در یک کوچهٔ بیبرنامه.
همینکه
دلت بخواهد بیهیچ حرفی،
راه بروی در خیابان
و بگذاری
آفتاب، کمی شعر یادت بدهد...
ابوفاضل اکبری
صبحگاهی به تماشای طلوع
بر در ایوان ایستاده به خضوع
شکر کردم خالق عالم خویش
از همه نعمت و لطف، از کم و بیش
غرق خود بودم و احوال خوشم
بر سرم زد همه امیال خوشم
در سرم افکار بیهوده زیاد
گاه پریشان و خود برده ز یاد
ناگهان دیدم آن شاپرک نالان را
آخرین بار پریدن و پرواز آن را
کوشش آخر او مرا غمگین کرد
فکر مرگش جگرم خونین کرد
فکر اینم چه صنمی با من داشت
به گمان او سخنی با من داشت
شایدم او دلی پر درد داشته
که مرا مرهم زخم خود پنداشته
شایدم شاپرک بیچاره من
آمد امروز به نظاره من
حسرت آخر او آغوش بود
دست من برای او آغوش بود
عمر کوتاه ولی پربارش رفت
کرم بود به پیله که از یادش رفت
در فراق شمع شاید سوخت پَرش
عشق او سوخت دِلَش سوخت پَرش
مرگ تلخ پروانه مرا گریان کرد
مثل هم بودنمان مرا حیران کرد
در عجبم خالق ما یکی بود، خدا
عمر آدمی کجا ،عمر پروانه کجا
شکر ایزد که به ما کرده عطا
عمر و علم و عمل از لطف دعا
رویا جلیل توانا
وقتی که پلّه ها را ، دیوار میکنی تو
راهِ جدا شدن را ، هموار میکنی تو
حالا که عاشقم من ، فکرِ سفر نمودی
دردا که چشم ما را ، خون بار میکنی تو
دانم که با وجودِ ، آن کینه های سنگین
در قلب آروزیِ ، دیدار میکنی تو
اکنون که مثلِ خورشید ، پر نور میدرخشی
دلگیریِ شبم را ، بسیار میکنی تو
با ما که آشناییم ، صد ها جفا نمودی
با غیرِ ما چگونه ، رفتار میکنی تو ؟
اشعارِ شاعرانه ، از داغِ هجرِ یار است
اینگونه هر غزل را ، پر بار میکنی تو
با آنکه دل بُریدم ، از عشقِ تو ولیکن
هر لحظه فکرم این است ، چیکار میکنی تو ؟!
ماکان جعفری
گلوی من، سیاهچالهی پرندگان
سرخ پوستی در حنجرهام
فریاد میزند به زبانِ آتش،
و جهان از گوشهایش فرو میریزد.
من،
دهانی بیسرحدم
صدایم، مادهای در حالِ تبخیر.
هر واژه
پَرِ سفیدیست
که از تاریکی بیرون میزند.
در رگهایم رودخانههای خاموش
به عقب میدوند،
به لحظهای که زمین هنوز نفس میکشید.
شیوا فدائی