| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
زمان
از من جا مانده بود،
مثل مسافری
که در ایستگاهِ اشتباه
پیاده شود.
من
میان سؤالهایی
قدم میزدم،
با دلی که
هنوز از خبرِ رفتنِ ناگهانیِ کسی
میلرزید.
دو روز،
فقط دو روز فاصله بود
میان مرگ و امتحان،
و من
نیمی در اتاق آزمون بودم،
نیمی در سوگواری
برای انسانی
که بیهشدار
خاموش شد.
در لحظههای آخر
نفسم تند بود؛
نه از کمخواندن،
نه از ندانستن
از بیزمانیِ فشردهای
که از روزهایی
بیوقفه و سنگین
بر من گذشته بود،
بیآنکه کسی ببیند.
آن روز
کوتاهتر از همیشه بود؛
انگار عقربهها
عجله داشتند
زودتر
به پایان برسند.
و من
میان پرسشی و پرسشی دیگر
قدم میزدم
با خبری از جنسِ نبودن.
در من
چیزی خاموش شده بود
و در تاریکیِ درون
آهسته
گُر میگرفت.
سایهای
هنوز روی شانههایم بود
وقتی میخواستم
به جهانِ کوچکِ سؤالها
فکر کنم.
من نوشتم
تا جایی که روز
اجازه داد،
تا جایی که دستم
از بارِ سوگ
آهسته نشد.
و پایان
زودتر از آنکه بفهمم
رسید
مثل دری
که بیصدا
در برابرِ باد
بسته شود.
من آن امتحان را
با تمام ترکهایی
که بر جانم بود
نوشتم،
و شاید همین
تمامِ آن چیزی بود
که میتوانستم
در آن روزِ کوتاه
به زندگی
تقدیم کنم.
زهره ارشد