از تمامِ زندگی، بر غم قناعت داشتی

از تمامِ زندگی، بر غم قناعت داشتی
غصّه‌‌ی آییـنه را از شانه‌اش برداشـتی

خونِ دل می‌خوردی از اندیشه‌های کاغذی
در عمل امّا، خیالی غرقِ رویا داشتی

روز و شب آواره‌ی صحرای بی‌لیلا شدی
بر لبِ مجنون سکوتی تلخ‌ و تنها کاشتی

روزگار آیینه‌ای روشن‌دل‌ و خندان نداشت
عاشقی را حرفه‌ای بی دردسر پنداشتی!؟

نقد را آتش زدی دل‌خوش به عهدِ نسیه‌ها
داغِ خود را بر دلِ سیمین‌تنان بگذاشتی

روزهای عمرِ خود را آتش از غفلت زدی
سال‌ها اندوه و غم در قلبِ خود انباشتی

آن‌قَدر خون خوردی‌از جامِ سیاهِ نحسِ بخت
تا که دست از شانه‌‌های آرزو برداشتی

بشکن این خسته سکوت بی‌خود و بیهوده را
قهر هستی با دلِ من عاقبت یا آشتی...



حسن کریم‌زاده اردکانی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد