رفیقِ کودکی را باز بعد از سالها دیدم

رفیقِ کودکی را باز بعد از سالها دیدم
در آغوشش گرفتم سیر و چندین بار بوسیدم

شدم جویای احوالش، در این مدت کجا بودی؟
چه میکردی، چرا بیمعرفت از ما جدا بودی؟

رفیقم گفت خوبم ، شکر، اما مشکلی دارم
بدهکارم ، گرفتارم ، گره افتاده در کارم


به او گفتم خدا با ماست بر خالق توکل کن
برای حلِ مشکلها به معصومین توسل کن

رفیقم گفت از این طرزِ فکرِ کهنه بیزارم
مگر با دین و مذهب میشود روشن شبِ تارم

فقط انسانیت کافیست، غیرش را نمیخواهم
نیازم جز به خالق نیست، بر این امر آگاهم

فقط عبدِ خدا هستم، از او کمتر نمیخواهم
مدد جز از خدایم از کسی دیگر نمیخواهم

به او گفتم چه میگویی کلامت پوچ و بی معنیست
خداباور شدن جز از طریقِ دین میسّر نیست


اگر دینی نمی آمد خدا مجهولِ عالم بود
خدایی مهربان ، نادیده و قهّار مبهم بود

چگونه حدس میزد آدمی دنیا خدا دارد؟
خداوندی بزرگ و قادر و بی ادعا دارد!

خدا خود را به ما ابلاغ کرده از طریق دین
نخواهد شد کسی کامل بدون مذهب و آیین


چگونه آشنا میشد بشر با اینچنین خالق؟
بدون دین نمیشد ذهنِ ما در بندگی بالغ

بدون مذهب و دین بُت پرستی بیشتر میشد
شبِ تاریکِ نادانی یقینا بی سحر میشد!

چگونه آشنا میشد بشر با واژه ی خورشید؟
اگر نوری از آن در کهکشانِ ما نمی تابید!

اگر بی دین خداباور شدی پس بیخدا هستی
از او چیزی نفهمیدی و از خالق جدا هستی


کمی در طرزِ فکرِ خود تفکر کن، که گمراهی
که از جهلت رها گردی و برگردی به آگاهی

دلت را بی تکبر جایگاهِ خوش صفت ها کن
خودت را تربیت با شیوه ی بامعرفت ها کن

امیر بهنام گل

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد