خاطره می آویخت

خاطره می آویخت
_ بر دیوار
_ بر پرده ای که
_ آن سویش نا پیدا .....!

زمان
_ زمانه افسوس های حسرت .......!
حسرتی
_ بی چرا و چراها ......!

ما نا نوشته
_ مشق میکنیم
_ تکرار
_ گونه های فرسوده را .
آواز می خوانیم
_ بدون کلام .
حاضریم
_ بدون حضور .
دلخوشیم
_ که یاد را
_ یادگاری
یادگاری را
_ بر دیوار می آویزیم .

ما زنده ایم
_ بدون حضور
بر لابلای دیوار ......!

و من اینجا در نقطه ای از یک پرگار شکسته نشسته ام و امید می بافم. به من چه که زمین در حال فرو ریختن است. من میان زمین و آسمان پابرجا خواهم ماند. نه من به دانه های پست خاک چنگ نخواهم زد. پشتیبان من در من است. و من جایی که نامش را مکان نمی توان گذاشت با کسی که نمی توان گفت انسان است لحظه های بی زمان را خواهم رقصید. و خواهم خندید به جاذبه ی زمین که من برای پرواز نیازی به بال ندارم. پرواز خود منم.
سحر غفوریان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد