| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
دریا نبودم اما ، طوفان سرشت من بود
هر جا سخن شد از درد ، آنجا بهشت من بود
فریاد ها بر انگیخت ، این جسم بی زبانم
ناکوک شد بیانم ، اعصاب شد روانم
گویی کجا نشستی ؟ مهمان بغض و کینم
چون کودکی یتیمم ، پر چین شده جبینم
آلوده ام به باران ، بر اشک و بر خیابان
بر سوزش بیابان ، باور کنی به قرآن
آغشته بر گلی سرد ، روحم مثال خوناب
من رود بودم اما ، پوسیده همچو مرداب
از دیگران جدایم ، اشعار شد صدایم
پنهان نمانده از او ، من کودک خدایم
او خویش و یاور من ، او هر چه باور من
میدان جنگ و خون است ، او حکم و داور من
در ظلمت نهایت ، گشتم پی عدالت
هر چیز جز سیاهی ، بر دل کند دلالت
از آسمان هفتم ، یا زیر سنگ گشتم
گشتم ولی نبوده ، دل بر نبوده بستم . . .
دلشوره دارم اما ، دلشوره شد نهادم
با درد من عجینم ، دنیا شده جهادم
با این همه رسیده است ، شعرم به خط پایان
از ابر میچکد نم ، از چشم رعد و باران . . .
نازنین راضی