دریا نبودم اما ، طوفان سرشت من بود

دریا نبودم اما ، طوفان سرشت من بود
هر جا سخن شد از درد ، آنجا بهشت من بود

فریاد ها بر انگیخت ، این جسم بی زبانم
ناکوک شد بیانم ، اعصاب شد روانم

گویی کجا نشستی ؟ مهمان بغض و کینم
چون کودکی یتیمم ، پر چین شده جبینم

آلوده ام به باران ، بر اشک و بر خیابان
بر سوزش بیابان ، باور کنی به قرآن

آغشته بر گلی سرد ، روحم مثال خوناب
من رود بودم اما ، پوسیده همچو مرداب

از دیگران جدایم ، اشعار شد صدایم
پنهان نمانده از او ، من کودک خدایم

او خویش و یاور من ، او هر چه باور من
میدان جنگ و خون است ، او حکم و داور من

در ظلمت نهایت ، گشتم پی عدالت
هر چیز جز سیاهی ، بر دل کند دلالت

از آسمان هفتم ، یا زیر سنگ گشتم
گشتم ولی نبوده ، دل بر نبوده بستم . . .

دلشوره دارم اما ، دلشوره شد نهادم
با درد من عجینم ، دنیا شده جهادم

با این همه رسیده است ، شعرم به خط پایان
از ابر میچکد نم ، از چشم رعد و باران . . .


نازنین راضی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.