ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
نفرین به خودم که از خودم دورم کرد
بر قصه پوچ عشق مجبورم کرد
نفرین به دلم که دلبری یاد نداشت
در پیله سرد خویش محصور م کرد
نفرین به دو پا تا رسیدم به قرار
از لحظه شیرین وفا دورم کرد
نفرین به دو چشم من که دید و نشناخت
انقدر گریست تا که چنین کور م کرد
نفرین به دو دست بر تو حلقه نشدند
بر حلقه ئ زانو ان مجبورم کرد
نفرین به زبان که نیش عقرب می شد
از درگه عشق راند و مقهورم
نفرین به هر آن عضو که این غفلت او
چون خفته بی تحرک گور م کرد
احمد صحرایی کاش