نفرین به خودم که از خودم دورم کرد

نفرین به خودم که از خودم دورم کرد
بر قصه پوچ عشق مجبورم کرد

نفرین به دلم که دلبری یاد نداشت
در پیله سرد خویش محصور م کرد

نفرین به دو پا تا رسیدم به قرار
از لحظه شیرین وفا دورم کرد


نفرین به دو چشم من که دید و نشناخت
انقدر گریست تا که چنین کور م کرد

نفرین به دو دست بر تو حلقه نشدند
بر حلقه ئ زانو ان مجبورم کرد

نفرین به زبان که نیش عقرب می شد
از درگه عشق راند و مقهورم

نفرین به هر آن عضو که این غفلت او
چون خفته بی تحرک گور م کرد

احمد صحرایی کاش

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.