ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
نوبهار آمد ، دریغا پس کجایند سارها ؟
غنچهها مدفون و سَربَر آسمانند خارها
میکِشد خلقی چنین ارابه یِ اَدبارِ خویش
تا کجا باطل شود افسانهی افسارها؟
روزیِ نامردمان بر خوانِ زرین است و لیک
رزقِ خِیلِ مردمان است ، در پس انبارها
نعرهیِ شیرانِ نر دیگر نمیآید به گوش
بس که شب پُر میشود با زوزه ی کفتارها
فرش و عرشِ مادران را نیک معنا کردهاند
شویشان در خاک و فرزندانشان بر دارها
هان دگر بس کن پدر از تیرگی چیزی مگو
نالههایت میخزد در جِرزِ این دیوارها
دست خود بالا نیاور ، داس را اما بگیر
خوشهها را دسته کن افزوده کن بر بارها
هر طلوعی را غروب و پشت هر شب روشنیست
وه که بسیار آمدست از اینچنین تکرارها.
محمد مهدی شکیبایی